سرگذشت نامه۲

به نام خداوند خیلی مهربان

سالهای ۶۳تا۶۵سالهای مملو از هراس و کمبود و سختی واوج تلاش در جبهه وپشت جبهه بود.من به همراه مادرم به کلاس‌های نهضت می رفتیم.دختری پنج ساله با یک روسری بزرگ که از مادرش گرفته بود و یک بلوز و شلوار وچهره ای معصوم با گونه هایی آفتاب سوخته کنار مادر می نشستم و نوشتن آب ،بابای مادر را تماشا می‌کردم.یادم هست روزی معلم نهضت یک ویدیو را برای خانمها پخش کرد که در آن نشان میداد باید مراقب بود و گول منافقین و گروهک مجاهدین خلق را نخورد.انها همه جا ودر همه لباسی هستند و ممکن است به شما آسیب برسانند.فیلم آنقدر وحشتناک بود که تاشب نمی‌توانستم بدون لرز بخوابم.نمیدانم چرا اینقدر ترسیده بودم.واین ترس به بقیه ترسهایم غلبه کرده بود.شب ها صدای آژیر و روزها صدای بلندگوی مساجد برای ثبت نام نیروهای داوطلب برای اعزام به جبهه.

سال برق رفتن ها و کمک به جبهه ها حتی با دادن لباس و اهدا نان خشک و کنسرو لوبیا وتن.سالهای زمستان های سرد و مرد دوره گرد نفتکش و تابستانهای بلند پر کار در باغ پدر بزرگ.

انقدر با پسرعموهای دوقولو و دختر عمه ها ودختر خاله های همسن و سالم بازی کرده ام که گمان میکنم نیمی از بایت های مغزم لبریز از خاطرات همان سالها باشد.

بالاخره سال ۶۵رسید و مرا به نزدیک ترین مدرسه در کلاس اول ثبت نام کردند.مهرو آبان واذر آن سالها توی شهرما خیلی سرد بود.ومادرم با دوبچه ی کوچک تر نمی‌توانست مرا به مدرسه برساند.این بود که مجبور بودم خودم تنها فاصله ی نسبتا طولانی را از مرکز شهر بگذرانم تا به مدرسه برسم.یادم هست بیشتر وقتها مسیری که باید رد میشدم یک چهارراه بود که همیشه مردم به همراه نیروهای داوطلب جبهه از آن جا عبور می کردند.من باید عرض جمعیت را میشکافتم و خود را به آن طرف چهار راه میرساندم.گاهی دقایق طولانی از ترس آدم ها یک جا می ایستادم تا نیروهای رزمنده وخانواده هایشان رد شوند تا نوبت به من برسد.

این روزها قابل تحمل تر بود.چون روزهای دیگر باید از مقابل خانه ای  که چند پسر بزرگتر جلویش مشغول گل کوچک بودند رد میشدم .تقریبا هر بار یک پسر بین آنها یا مرا با پرش های ناگهانی اش می‌ترساند یا کیفم را می کشید یا با چوبی به پاهایم میزد.البته بعدها که دختری دبیرستانی شده بودم دیدمش که انگار بنظر می‌رسید معلولیت ذهنی داشته.

مدرسه آنقدر بزرگ بود که باید کلی راه میرفتم تا به سر کلاس می‌رسیدم.اما کفش ها و کیفم را خیلی دوست داشتم.چون انگار پدر برای انتخاب مدل و رنگش سنگ تمام گذاشته بود.

از درسهای کلاس اول فقط دیکته هایش یادم هست و آن لوح های دلهره آور.

مدرسه برای من آن سال یعنی دوری از مادر و طی کردن مسیر طولانی و مواجهه با جمعیت آدم بزرگها

هیچ کمک درسی نداشتم.پدر شب وروز توی مدرسه مشغول کار وجمع کردن کمک های مردمی و ارسال آن به مناطق جنگی بود ومادر هم تمام توجهش بزرگ کردن دو برادر کوچکم بود.

یادم هست صبح ها تازه بلند میشدم و به خودم دیکته می گفتم.اما اضطراب دیگرم هم اغلب وقتی از مدرسه برمیگشتم این بود که دستم به زنگ در نمیرسید و باید توی هوای سرد آنقدر بادست به در می کوبیدم تا مادر متوجه میشد.کلاس های دوم و سوم و چهارم و پنجم هم کمابیش 

همانطور گذشت ،بااین تفاوت که من خیلی زود مستقل شده بودم .خیلی خوب یاد گرفته بودم که تنها به مدرسه بروم و به خانه برگردم.درس ومشق هایم را بدون هیچ کمکی بخوانم وبه برادرانم کمک درسی کنم.

بخاطر همین کمک دادن ها به دو برادرم ،استعداد معلم شدن را مدیون وجود آنها هستم.خیلی از اینکه آنها خوب به حرفهایم گوش می دادند لذت می بردم و این به من اعتمادبنفس  زیادی میداد.حتی یادم هست سخنرانی کردن در باب خداوند یکتا ومهربانیش ، برای دو مستمع کوچکم و خواندن سرود های رایج جبهه و گروه سرود بچه های آباده که از تلویزیون پخش میشد استعداد آواز خواندن را هم در من پرورش داده بود.

حتی شخصیت های کارتونی مثل مسافرکوچولو،فلون،انت ،ولوسین،ممول،فوتبالیست ها،ای کیو سان و تعداد دیگری را بدون نگاه به عکس برگردان هایشان،تمام بدن ،به خاطر علاقه ام نقاشی میکردم و صدقه سر آنها نقاشی ام خیلی پیشرفت کرد.شده بودم مسول جمع و جور کردن بچه های قدونیم قد فامیل توی مهمانی ها وعروسی ها و عزاها.ملقب به رییس بچه ها.برایشان شعرمیخواندم ،قصه تعریف میکردم ومهمتر از همه نقاشی می کشیدم.در سالهایی که هنوز طرح مدرسه ی راهنمایی بعنوان نظام درسی بود من با علاقه مندی به ورزش والیبال وارد تیم مدرسه شدم و به مسابقات بین مدارس وحتی استانی هم اعزام شدم.انقدر به بچه های کوچکتر از خودم در جوانب مختلف آموزش می دادم که برای خودم یک پا معلم همه فن حریف شده بودم.

این ها خیلی مرا قانع نمی‌کرد.تا وقتی که تصمیم گرفتم قاری قرآن شوم.همیشه به جواد فروغی که دوسال از من بزرگتر بود توی تلویزیون نگاه میکردم ،به خودم میگفتم من هم باید یاد بگیرم قران را زیبا بخوانم.این خواستن همان و زدن زیر آواز و شلوغ کردن توی خانه همان.برادرهایم که حالا کلاس های چهارم و پنجم بودند دایما مرا مسخره می کردند و می گفتند بز از تو قشنگتر میخواند.اما من گوشم به این حرفها بدهکار نبود.همیشه بعد از نماز قرآن را باز میکردم و سوره ای کوچک را که معمولا سوره ی ضحی بود از جواد فروغی تقلید میکردم.

این همه استعداد پشت سرهم در من شکوفا میشد اما نه هیچ کلاسی و نه هیچ پشتوانه ی انگیزشی در خانه باعث نشد ناامید بشوم.یادم هست یک شب یک مداد برداشتم و روی یک برگه ی کاهی پدر را که سرش توی یک کتاب از شهید مطهری فرورفته بود کشیدم.وقتی بردم به او نشان دادم کمی به چهره ام که در حال لبخند زدن بود نگاه کرد وکمی هم به نقاشی ام،و خیلی شل وارام وبی توجه گفت:خوب کشیدی!شبیه من شده.

....

روانشناسی های من ۷

به نام خداوند خیلی مهربان

از فواید تنهایی همین است که خود را همانطور که هستی می بینی.اما در میان جمع همان هستیم که دوست دارند.

خداوند،فقط عشق می ورزد

به نام خداوند خیلی مهربان

یکی از نعمت‌هایی که کرونا داشت این بود که درب کنسرت ها و رقاص خانه ها ومیکده ها و سواحل مختلط و مشروب فروشی ها را برای مدتی هر چند اندک بست.

 

گرچه مسجدالحرام یا جاهای دیگر هم

اما گویا خداوند برای محقق نکردن آیه ای از آیات عذابش ،به کرونا متوسل شد.

در سوره هفده آیه ی ۱۶از مصحف شریف می خوانیم

 

وچون زمان آن فرا رسد که شهری را نابود سازیم رهبران و مرفهین وخوش گذران های آن ها را وا می داریم که هرچه می‌توانند در فسق وفجور خود غوطه ور شوند،ان گاه وعده ی عذاب محقق می‌شودو آنجا را به کلی ویران می کنیم.

 

اما تراژدی یک کشور اسلامی چه بود وقتی مرفهین خواستند برخلاف مهر و محبت خداوند به فساد خود ادامه دهند؟

قریب چهارصد هزار نفر به ترکیه رفتند و بعضی هایشان در کنسرت مردمست شرکت کردند آن هم در ایام کرونا .در عوض برای سی هزار دلسوخته ی اربعین حسین ع،راهها بسته شد.

اگر خداوند نمیخواهد آیه ای از آیات عذابش را بر ما محقق کند آن هم توسط یک ویروس کوچک،چرا ما میخواهیم خودمان بدست خودمان نابود شویم؟

سوسک

به نام خداوند خیلی مهربان

چون اول صبحمو با کشتن یک سوسک که از چاه حموم اومده بود بیرون شروع کردم ،حیفم اومد این واقعه رو باشما به اشتراک نگذارم.

سوسک ها همیشه منو به تعجب وا می‌دارند.چطور می‌توانند در رطوبت و کثافت و تاریکی چاه فاضلاب اینقدر سریع رشد کنند!؟بزرگ شدنشان بماند.و اینکه با یک حرکت ساده ی دمپایی تمام تجهیزات بدنشان متلاشی شود؟تعحب آور تر اینکه در پروپاچه ی این موجودات مشمیز کننده چه ویتامینی ذخیره شده که تاسر بر میگردانی هر کدام قطعات جنازه اش را روی دوش مورچه ها می بینی!؟انگار اصلا سوسکی نبوده که کشته باشی؟

خیلی بد است که نتوانی فکر کنی چقدر مهم است که مورچه ها از بین تکه های نان  یا قند چرابیشتر  پروپاچه ی سوسک را می پسندند.یعنی مورچه ها کثیفتر از سوسکند!؟

یعنی سوسک ها وقتی می میرند جنازه شان مثل بوی ران گوسفند توی روغن داغ سینکی در رستوران،که آدم ها را بی اراده می کند مورچه ها را هم به صف می کند؟

نمیدانم ولی هرچه دقت میکنم بجز چند پروشاخک خشک و بدرنگ از سوسکی مرده چیزی روی دوششان نمی بینی.

من فکر میکنم هروقت سوسک مادری از تخم گذاشتن خسته شده یا خواسته که به زندگی متعفنش تنوع دهد یا خدای کرده،خودکشی کند ،هوس بیرون آمدن از چاه را میکند

یا اینکه اینقدر بزرگ شده و چاق که نمی‌تواند پروپاچه اش را باخود  این سو وان سو بکشد ،برای همین  تصمیم میگیرد ریز ریز شده روی دوش مورچه ها به انبار خواروبار زمستانی شان منتقل شود و این گونه از شر زندگی تکراری تخم گذاریش توی یک چاه نمور راحت شود.

سوسک ها هم میفهمند.میدانند که کدام انبار مورچه ها کم وکسری دارد.

و دعا میکنند که قبل از اینکه روی شکم بخوابند و منتظر اجلشان شوند چشم هیچ بنی بشری به هیکلشان نیفتد تا رسالتشان را بخوبی انجام دهند و جزو لیست انبار مورچه هاشوند.

سوسک ها روز شمار دارند یا شاید هم شب شمار.به محضی به آخرین موعد برسد بفکر گشت و گذار می افتند روی زمین.

حتما دور دنیا در هشتاد روز را نخوانده اند.چون عمرشان به آن اندازه نخواهد رسید.ولی هرچه باشد میخواهند لحظات آخر روی همه ی وسایل زندگیمان رد پایی از خود بجا بگذارند و بروند .

هر موقع آنها را می بینم با خود میگویم فاصله ی ما با کثیفی هایی که از خودمان دفع کردیم باید یادآور این باشد که خیلی هم نمیشود به جسممان غره شویم.

دست وپا و سر وصورت وچشم وچال ماهم روزی روی دوش مورچه ها خواهد رفت.

شنبه شعر خوب جاده است

به نام خداوند خیلی مهربان

شنبه شعر خوب جاده است

حرفهای تک درخت نارون

زیر گوش ریل های قطار

 

صبحگاهان که میرود سمت حرم

یک قطار پر مسافر در غبار

آفتابی که گونه هایش را زده

تکیه بر شانه های سرد زمین

که ناگه گنبد داغ رضا

نورباران کند به وقت صبح 

خیلی آهسته در کمین

شنبه عطر خوب یادهاست

یک هزاران از هزاران سلام

رو به سمت مشهدآل رضاست

شنبه  اسم یک مسافر از دل است

گام هایی محکم و استوار

رد شود از کوچه های تنگ یار

پ.ن

حالا که نوبت به واکسن زدن من رسیده ،خواهر و زن داداش جروبحث هاشون گل کرده که چند درصد از کسانی که واکسن می زنند می میرند.به خدا این خانواده است که ما داریم!؟

برای جناب همسر از پس انداز شخصیم که بازور وزحمت و چشم پوشی از خواسته هام بدست اومده رفتیم کت و شلوار بخریم تا خود فروشگاه غرغر شنیدم.جناب همسر میگه پولتو بده برم روغن ماشین و عوض کنم!من این دردو به کی بگم آخه

 

جناب خواهر واکسیناتور شده میگه گزارش منو تو اخبار ببین.میگم باخودم یکی هم ازمن گزارش بگیره که بچه هاتو نگه میدارم گاهی

 

شعرگونه ی بالا سروده ی خودمه.خدا روحتو شاد کنه سهراب.والا این بخش از استعدادم زنده به گور میشد