امروز که وقت بیشتری برای زیارت و پرسه زدن در صحن ها داشتم ،ترجیح دادم یک گوشه بنشینم درست مقابل گنبد طلایی و به کار خودم و زائران و امام رضاع بیندیشم.یک دختر خانم که با صدایی بلند ضجه میزد و بنظر می امد حاجتی دارد حواسم را پرت کرد.داشت با گوشی حرف میزد و گریه میکرد. یا خانمی کنار من جلوی درب ورودی آرامگاه شیخ حر عاملی نشسته بود و قرصهایی را از پاکت در می اورد و اسم قرص ها را میخواند.همان دم شوهرش امد و با لهجه ی کاشانی گفت این قرصها رو بره چیش نوشته؟ خانم هم. گفت بره معده شه .
شوهر گفت مخی تا کی بمونی وخی بریم.
احساس کردم چقدر امام رضا ع جان کار دارد.این همه ادم با این همه دردودل را چطوری رفع و رجوع میکند؟ بنظر من که حتی اگر برای زیارت هم آمده باشند باز امام رضا جان باید دستی به سر اوضاع روحی و روانی و زندگی و کس و کارشان بکشد.
لااقل زیارت کنندگان با زیارت ناکنندگان در امر دنیا و آخرت، زمین تا آسمان فرق خواهند داشت. این را میشود از لبخند رضایت زواری که عمریست به این آستان وارد میشوند فهمید. دوباره نگاهی به گنبد انداختم و به چهره ی زوار در حال عبور. آن عروس و داماد را ببین! چقدر لبخندشان موقع سلفی گرفتن زیباست. ادم دلش میخواهد از شوق وصالشان بخندد. یا ان کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته را ببین! دلش نمیخواهد با پدرو مادرش راه برود. یک جوری سرش را برمیگرداند انگار در این آستان احساس صاحبخانه بودن میکند .مادرش دارد به روی همسرش با عشق مینگرد و ریز میخندد و میگوید وروجک از همین الان تک پر شده .میبینی دستش را از دست ما چطور جدا میکند؟
یا پیرزنی که سوار بر ویلچر دارد سلام میدهد را ببین.انگار هیچ غمی ندارد.از بس خسته شدم به نشستن او روی ویلچر غبطه خوردم.ولی نه .شکر میکنم که با اختیار خودم هر جا که بخواهم در این آستان میچرخم و با امام رئوف واگویه میکنم. نمیدانم چرا نمیخواهم به خانه برگردم.گویا سالهاست اینجا نشستم و سالهاست خواهم نشست .این آرامش را مثل یک جوی زلال ، روان و مستدام در قلبم میخواهم .
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ ساعت 20:47 توسط رضوان
|