اعتیاد به بلاگفا

کارم به جایی رسیده که تشخیص میدم اعتیاد به بلاگفا ، راس خطاهاست. واقعا چرا اینقدر برای بروز نگه داشتن وبلاگهامون، تلاش می‌کنیم؟ چرا پس زمینه ی ذهنمون اینه که فعال یودن وبلاگ یعنی زنده بودن خودمون؟

اگه نوشتن خوبه که خوبه ،نیاز نیست به عده ی خاصی در بلاگفا ثابت بشه. بر عکس مرضه که نمیتونیم فاصله بگیریم. بنظرم باید مثل بقیه ی عادت های مخرب ، از کم شروع کنیم.تا ماهی یکبار یک پست و بعد هم بریم به زندگیمون برسیم.

دروغ چرا ،اینجا حاجت میده . اما اصالت یعنی رهایی و آزادی از هر قید و بندی .موافقین؟🙃

پی نوشت

با یک خواننده افتادم سر لجبازی .اینه که مدتی ،شایدم دیگه ننويسم. بدرود و صد درودتان

اثر انگشت خدا

آدم های مهربان قصه ی دیگری دارند .همان ها را می‌گویم که نه از روی ذات و ژن که از روی اصالت مهر، به دیگران مهربانی میکنند. آنها همیشه در زیر باران رحمت خدایند حتی اگر در برابر مهرشان ،اخم و بی مهری ببینند.حتی اگر دلشان بشکند باز باران مهرشان بر سرادم های اطرافشان است.،مثل سیبی که رسیده و قرمزگون و پرطراوت و پرآب و خوشبوست. مگر سیبی هم با این مشخصات ،تلخ و تند و گس میشود؟

آدم های مهربان سایه دارند ، هرجا میروند تیزی افتاب داغ مصایب و سختی ها را با محبتشان قابل تحمل میکنند ، اصلا انگار دست موجودات را می‌گیرند و توی دست رحمت و مهر خداوند می‌گذارند. آدم های مهربان آدرس درست خدایند.

آدم را به زندگی دلگرم میکنند و نمیشود در کنار انها بود و از زندگی شکایت کرد.ادم های مهربان ، تو را سمت سخت‌ترین کارها که به خیالت غیرممکن بود ،هول می‌دهند و میبینی چه آسان بود.

آدمهای مهربان ،معلم های ابدیت ادم های اطرافشانند. حتی بعد از مرگ.دیدی قبور بعضی از این ادم های مهربان ، هنوز مامن و ماوای رهگذران و دلشکستگان است.

ادم های مهربان اثر انگشت خدایند.

ورودی اموات

ورودی نواب صفوی، پایین پای مشهد ، درب جنوبگان حرم رضوی ،ورودی غریبی است.غالبا هر ساعت سه الی چهار میت با تشییع کنندگان و اشک ریزندگان به انجا می آیند.

آدم ها طوری وارد حرم می‌شوند انگار تسلیم شده اند.انگار هر میتی را که به دریای مهربانی اقا علی بن موسی الرضا ع می‌زنند و جانش را شستشو می‌دهند می‌خواهند بگویند دیدی آخر کار به دست خودت به اتمام رسید.

من از حال اموات خبر ندارم.این بر می‌گردد به زندگی شان که چقدر با امام رضا جان، مانوس بوده باشند. والا ورودشان مثل کودکی که وارد بازار بورس و معاملات شده، نامانوس و غریب خواهد بود. و اما تشییع کنندگان از اتصال قطره ای به دریای وجود باریتعالی ،خرسندند. دلشان آرام است و میت خود را آمرزیده می‌دانند.

مهربانی امام جان، بسیار فراتر از خیال من و شماست.با همه مهربان و دلسوز است و با اموات بیشتر.

دلم نمیخواهد جای تو باشم

هرچه فکر میکنم دلم نمی‌خواهد جای تو باشم.مثل تاجری که ورشکست شده یا صاحب پرنده ای که یک لحظه غافل شده و پرنده اش از قفس فرار کرده و دستش به هیچ کجا بند نیست. نمی‌تواند کسی را سرزنش کند .دلش می‌خواهد خودش را از درونش بکشد بیرون و سیر چوبکاری کند .اما چه فایده ! بدترین حس این است که ادم خطایی کند اما نتواند حساب خودش را برسد.نمیتواند از دست خودش فرار کند و نمی‌تواند با وجود غروری که دارد از روی خودش رد شود و نیز نمی‌تواند به خودش خشم بگیرد .و بدتر از ان اینکه تمام تقصیرها گردن خودت هست.چون نه اموال بی زبان گناهی داشتند نه بر فرض آن پرنده ی پاک و بی گناه. تنها راهی که برایت می ماند ،فراموش کردن خودت هست. به خودت بگویی به درک که از دستش دادم ، اصلا مهم نیست ،اصلا مال من نبود ، اصلا و اصلا و اصلا ... باز یکی درونت بگوید خاک بر سر بی لیاقتت کنند که اگر یک اقبال در زندگی ات به تو روی آورده بود همان بود که با دست بی عرضه ات به باد دادی.هرچقدر که فکر میکنم دلم نمی‌خواهد جای تو باشم.

یک گوشه از صحنش

امروز که وقت بیشتری برای زیارت و پرسه زدن در صحن ها داشتم ،ترجیح دادم یک گوشه بنشینم درست مقابل گنبد طلایی و به کار خودم و زائران و امام رضاع بیندیشم.یک دختر خانم که با صدایی بلند ضجه میزد و بنظر می امد حاجتی دارد حواسم را پرت کرد.داشت با گوشی حرف می‌زد و گریه میکرد. یا خانمی کنار من جلوی درب ورودی آرامگاه شیخ حر عاملی نشسته بود و قرصهایی را از پاکت در می اورد و اسم قرص ها را می‌خواند.همان دم شوهرش امد و با لهجه ی کاشانی گفت این قرصها رو بره چیش نوشته؟ خانم هم. گفت بره معده شه .

شوهر گفت مخی تا کی بمونی وخی بریم.

احساس کردم چقدر امام رضا ع جان کار دارد.این همه ادم با این همه دردودل را چطوری رفع و رجوع میکند؟ بنظر من که حتی اگر برای زیارت هم آمده باشند باز امام رضا جان باید دستی به سر اوضاع روحی و روانی و زندگی و کس و کارشان بکشد.

لااقل زیارت کنندگان با زیارت ناکنندگان در امر دنیا و آخرت، زمین تا آسمان فرق خواهند داشت. این را می‌شود از لبخند رضایت زواری که عمریست به این آستان وارد می‌شوند فهمید. دوباره نگاهی به گنبد انداختم و به چهره ی زوار در حال عبور. آن عروس و داماد را ببین! چقدر لبخندشان موقع سلفی گرفتن زیباست. ادم دلش می‌خواهد از شوق وصالشان بخندد. یا ان کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته را ببین! دلش نمی‌خواهد با پدرو مادرش راه برود. یک جوری سرش را برمی‌گرداند انگار در این آستان احساس صاحبخانه بودن میکند .مادرش دارد به روی همسرش با عشق مینگرد و ریز می‌خندد و می‌گوید وروجک از همین الان تک پر شده .میبینی دستش را از دست ما چطور جدا می‌کند؟

یا پیرزنی که سوار بر ویلچر دارد سلام می‌دهد را ببین.انگار هیچ غمی ندارد.از بس خسته شدم به نشستن او روی ویلچر غبطه خوردم.ولی نه .شکر میکنم که با اختیار خودم هر جا که بخواهم در این آستان میچرخم و با امام رئوف واگویه میکنم. نمیدانم چرا نمی‌خواهم به خانه برگردم.گویا سالهاست اینجا نشستم و سالهاست خواهم نشست .این آرامش را مثل یک جوی زلال ، روان و مستدام در قلبم میخواهم .