خانم خادم
وقتی کفشهای صندلم را از پا در می آوردم ،مثل همیشه قبراق و پرجنب و جوش جلوی آشپزخانه ایستاده بود دستش یک کاسه ی کوچک بود که پر از پودر آب شده ی کاکایو بود.فوری چشم دراندم به گوشه ی دیگر و دیگ بزرگ پر از شیر گرم را دیدم.یکی توی دلم گفت امشب شیرکاکائوت هم میدن . نمیدانم چرا دلم میخواست بایستم و نگاهشان کنم.خانمهای خادمی که بدون هیچ جیره و مواجبی گوشه ی چادرشان را دور کمر پیچیده بودند و با شتاب کارهای پذیرایی را سامان میدادند.یا دستشان سینی پر از چای بود یا خوردنی های مختلفی که مردم چندساعت قبلتر به آشپزخانه مسجد تحویل داده بودند.سرم را داخل آشپزخانه چرخاندم و خانمی را دیدم که یک پلاستیک پر از خیار را توی ظرفشویی خالی کرده و آب را گرفته رویشان و درحالیکه با خانم کنار دستی اش صحبت میکند، خیارها را میشوید و توی صافی کنار دستش میریزد
قدم هایم را آهسته برمیداشتم، به هوای اینکه یکیشان متوجه من بشوند و من با لبخندی واقعی ،از اعماق قلبم خداقوتی نثارشان کنم و یک طوری وجدانم را از خودم راضی کنم.اما دریغ از حتی یک نگاه خشک و خالی.معلوم بود توقع زیادی دارم.اما دلم میخواست یک جوری تشکر کنم .یک جوری بهشان بگویم که کارشان خیلی ارج و قرب دارد برای اهل بیت علیهم السلام. اما انگار حرفم زیره به کرمان بردن بود.من حرف میزدم و آنها سالها بود عمل میکردند
ان خانم که کاکائوی اب شده را با وسواسی دقیق توی دیگ میریخت و ملاقه ی روهی بزرگ رو تویش میچرخاند را سال قبل و قبلتر هم دیده بودم.
با اینکه قد کوتاهی داشت و عینکش بیشتر چهره اش را پوشانده بود ،با این حال تند وتند کار میکرد و نیازی به نگاه پر از تشکر خانمهای عزادار نداشت .با اینکه چهره اش را پاک فراموش کرده بودم اما تا دیدمش خاطرات رفتنم به مسجد و دیدن او در سالهای گذشته را به یادم اورد.انگار خودش را به یاد مسجد دوخته بود.انگار با اینکه یک خانم خادم بود اما صاحب آنجا بود.با اینکه قدرتش در جابجا کردن مجمع های بزرگ روهی و بشقاب های برنج نذری ،مرا به حسرت و تعجب وا میداشت اما گویا مدالی طلایی به سینه اش بود که ائمه اطهار به او بخشیده بودند.
یکی توی دلم میگفت یک جایی که کسی کمتر نگاه کرد دستش را ببوس و عذاب وجدانت را خفه کن .بلکن به خاطر ان بوسه بتوانی ان دنیا از مرحمتش استفاده کنی.این دستها با وجود زحمت زیاد و شستشو و جابجا کردن مجمع ها و شستن بشقاب ها بدجور عزیز و محبوب حضرت زهرایند ،اما گویا بوسیدن ان دستهای کار کرده و زمخت هم سعادت میخواست که من نداشتم.تنها چیزی که در من تغییر کرده بود نیت تشکرها بود که نسبت به سال قبل خالصانه تر و با ارادت قلبی بیشتری ،به روی خانمهای خادم نثار میکردم.
خنده دار است که دوست داشتم این تشکرهای خالصانه را بهتر از سال قبل از من بپذیرند.اما مگر ظاهر این تشکرها فرقی هم کرده بود؟ آنها چه میدانستند امسال من متوجه زحمات آنها شده ام و حسرت میخورم که جای آنها میبودم؟
عمریست که فقط مسجد میروم و پذیرایی میشوم و زود در میروم. من هم یک مدعی بهشت و دست خالی تر از همه ی خانمهای خادم. افسوس که فقط نگاه کردمشان و حسرت خوردم.

