چخوف شناسی

در راستای نویسندگی و آشناشدنم با قلم بزرگان عرصه ی داستان نویسی،رسیدم به آنتون چخوف نویسنده ی روسی.دارای قلمی دقیق و ظریف و نکته سنج با سیر منطقی داستان هایش ،همیشه در انتها مرا به پاسخ این سوال سوق میدهد که ،یعنی این داستان واقعیت داشت؟! تحلیل شخصیت پردازی و توضیح عمیق پیرامون و احساساتش، به مخاطب کمک میکند که فهم و درک خود را افزایش دهد.

داستان عشق، که نویسنده سیر آشنایی تا ازدواج خود را با ساشا دختر بیست ساله ای، شرح میدهد.رگه ی پایدار و غیرقابل انکار طنز که شاخصه ی اصلی و وجه تمایز آثار این نویسنده از سایر نویسندگان برجسته است باعث خنداندن مخاطب و انگیزش بیشتر او برای پیگیری داستانش است.

اما نقدی که بر او وارد است این است که نتایج خیلی شامل و تام نیست.به عنوان مثال همین داستان ،او در پایان نتیجه میگیرد که عقل دختران بیست ساله بسیار کمتر از پسران بیست ساله است! زیرا بجای لذت بردن از دوران نامزدی ،تماما در تک و تای تهیه ی جهیزیه و دوخت و دوز پرده ها و لباس هایشان هستند.

پ.ن

من که لذت بردم و حسابی خندیدم.

داستان عشق از کتاب مجموعه آثار چخوف ،ج۲

ظرفیت نقد پذیری

طرف هر روز تو وبش از خودش و خوردنیا وپوشیدنیاش و خواسته هاشو امیالش و آدمهای مورد علاقه اش و ... حرف میزنه.درب نظراتشم باز می‌گذارد.اونایی که به به و چه چه میکنند که جاشون تو بهشته و خیلی آدمهای کار درست و انسانی اند.اما اونایی که به پستهاش انتقاد دارند ،همه کارشون با کرام الکاتبین و واگذار شده به حضرت زهرا سلام الله هستند!

این چه رشد و تعالیه ؟ شما که معصوم نیستی .اولا دلت نمیخواد نقد بشی درب کامنت دونی رو ببند. و اگر میخوای فقط چپ و راست ازت تعریف بشه دیگه خودتو به حق ندان و دیگران و ناحق.

اینم بدان که حضرت زهرا سلام الله علیها ،مادر اونایی که شما رو نقد میکنند هم هست.چطوره که بی بی رو سهم خودت میدونی و موقع خزعبلات نوشتن و دل دختران و شکستن دیگه لحاظش نمیکنی؟!

کلاهمونو قاضی کنیم ببینیم چقدر آدم هستیم!

این همه خودخواهی وخودمحوری از کجا نشأت میگیره؟

والا بخدا خیلی ها با همین نماز و قرآنشونه که میرن جهنم.چرا؟ چون این عبادات لقلقه ی زبونشون بوده.نه اینکه توانسته باشه راه وورسم مردم‌داری و مروت و انسانیت و بهشون نشان داده باشه.

والا شما که تحمل و ظرفیت نداری و خودتو محق مردم میدونی و انتظارات نابجا ازمردم داری وبلاگ نزن.سکوت کن و به کارای خودمدارانه ات ادامه بده.

یا اینکه بالاسر وبت بنویس هر کسی تعریف و تمجید داره بنویسه ،هر کسی هم نقد و ایرادی به مدیر داره تو دلش نگه داره و ننویسه چون حضرت زهرا سلام الله علیها پوستشو خواهند کند!

زهره ترکانی

سنت زرتشت به جرقه ترکانی ختم شده و من با چشمهای خوابالود ، با هر ترقه ،زهره می ترکانم.

اشتباه نکنید ،من تا این وقت هیچ وقت بیدار نیستم.با صدای یک بمب بیدار شدم..

برزخ بهشتی

برنامه ی امروز زندگی پس از زندگی رو با اشک فقط دیدم.

مردی که از ناحیه ی گلو چاقو خورد و بخاطر این اتفاق به برزخ می‌ره و در برزخ دایی شهیدش و دوستان شهید داییشو ملاقات می‌کنه و بخاطر مادر با معجزه ی آقامون علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا به مارش بخشیده میشه‌.نکات جالبی بدست آوردم که به اطلاع علاقه مندان می‌رسونم.

1- برزخ دو قسمته.برزخ جهنمی و برزخ بهشتی.

2-در برزخ بهشتی هیچکس بصورت مجرد زندگی نخواهد کرد و فوری ازدواج میکند.

3 - برای بازدید از بهشت برزخی شهدا نیاز به سجده های طولانی به همراه صلوات است.

4-اگر از آشنایان نزدیک به مقام شامخ شهادت رسیده باشد و مورد علاقه ی فرد باشد آن دنیا نانش در روغن است.

5- مقام مادر کم از حضرات معصومین ندارد.یک مادر مورد علاقه ی فرزند است.انقدر که بخاطر شادی اش ،فرد از زن و فرزند و بهشت برزخی دست می‌کشد.

6- ایمه ی اطهار علیهم السلام خاصه امام رضا ع به دعای مادران توجه فراوانی دارد.

7-فردی که از نظر مقام و رتبه توانسته با دایی شهیدش هم ترازی کند میتواند به خواب افراد آشنا برود و پیامش را به مادرش برساند.

دعای مستجاب شده

تازه از تهران برگشته بودم که دیدم مادرم رفتار عجیبی دارد.کمی حس شرم و حیا و دودلی .به من گفت رضوان ،یکی از اقوام مشخصات تو را به یکی از همکارانش داده که قراره به خواستگاریت بیایند. اما من کمی میترسم.

من با هول شدن و دستپاچگی و شرم و حیای مادری دختری پرسیدم : چرا ؟ گفت این ها را نمی‌شناسیم و غریبه اند و از لحاظ مکنت و ثروت بالاتر از مایند .

فردای آن روز خانمی میانسال در حالی که چادر و کفش گرانقیمتی بر تن داشت به خانه ی پدرم آمد. آن زمان بخاطر وضع معیشتی پدرم ، اتاق پذیرایی را با موکت پوشانده بودیم و پرده ها بسیار ساده و از مبلمان هم خبری نبود.خانم خواستگار نگاه عاقل اندر سفیهی به من و مادرم انداخت و گوشه ای نشست.من به رسم ادب کنارش نشستم و او هم با قیافه ای طلبکارانه و بی اعتماد سوالاتی را پشت سر هم از من و برنامه ام برای زندگی مطرح کرد.و بعد از اینکه چای و میوه اش را دست نخورده گذاشت ،از جا بلند شد و رفت.

اذان ظهر را دادند و من با حالتی دلشکسته و رقت بار ،روبروی قبله نشستم و در دلم بخدا عرض کردم

خداوندا ! خواستگاری برایم بفرست که از نظر توانمندی مالی از پدرم کمتر باشد که هیچ وقت نتواند آن ها را به چشم حقارت بنگرد.

پ.ن

بنظرم به بدترین شکلی از خداوند متعال ،خواسته ام را مطرح کردم. 😐