مجازی ها مرگ را نمی فهمند

بسم الله الرحمن الرحیم

 

امشب به چراغ های سقف سالن یک درمانگاه خیره شده بودم،از همه ی خاطرات گذشته تا این روزهای سخت بی کسی و تنهایی رو مرور میکردم.

زمانی اگه کسی می‌رفت بیمارستان ،یک عده از تیرو طایفه اش ،به صف میشدند و می‌رفتند عیادتش.

اما رسیدیم به جایی که اگر بمیریم کسی نخواهد فهمید.

بیشتر از همه ،مجازی ها نمی‌فهمند.

وقتی بمیری،وبلاگت را باز میکنند و میگویند چقدر خوش به حالشه که آنقدر در دنیای واقعی غرق شده که دیگر سری به این بلاگفای خراب شده و دوستانش نمی زند.بعد با خشمی پنهان وبلاگت را می بندند و می روند که می روند

در حالیکه تو در قبر،با عالم خوش فراموش شدگان انس گرفته ای....

چه روزگار تلخیست

 

پ.ن

از خدا هیچ چیزی بعید نیست،شاید با این پست بهم حق اشراف بده که با وجود وارد شدن به دنیای ارواح،باز بیام وبم و اونو بروز کنم.اما دیگه کی دوست داره با روح در ارتباط باشه؟🤭😆🤣

عاشقانه های من ۱۹

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی که رفتی خیلی بلند گفتی خودت را گم کن

نمی‌دانستی من آنقدر بزرگ شده ام که تو را در خودم گم کردم

میدانی 

حالا که در من گم شده ای ،

به دلتنگی تلخی دچاری

از آن نوعش که ماهی ها مبتلا میشوند وقتی

از حوض خانه به دریا منتقل میشوند

عادت به داشتن ،اطمینان ترسناکی ایجاد میکند

که در ادامه تا مرگ گریبانشان را خواهد گرفت

 در تحیر از دست دادن می مانی

نه میل به رفتن داری نه میل به ماندن نه میل به برگشت.

این دلتنگی ارزانی ات باد

مناجات نامه1

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوندا،مهربانا،کریما

دنیا چه ارزشی دارد وقتی تو آخرت را برایمان محیا کرده ای

 

همان جا که خودت مالک ظاهر وباطنی و هم صحبت و هم راز مستقیم انسانهایی

خداوندا 

چگونه میشود تو را ندید و دنیا را دید؟.وقتی از هر نشانه اش،فقط تو را بینیم.

 

کریما

تو نور آسمانها و زمینی،تو حیات همواره ی موجودات را روزی میکنی.

ربط بین من وتو چیست اگر نخواهیم ذره ای از صفات ابدی و ازلی ات را روی زمین پیاده کنیم؟

خداوندا وقتی خودت را لابلای آدم ها میگذاری،چگونه میشود به آن ها خلاصه شد و از آن ها رد نشد؟

چگونه عشقت را پیدا کنم؟

چگونه حق عشقت را بجای آورم؟

 

برای دوست نقاشم

بسم الله الرحمن الرحیم

برای دوست عزیزم که اگر چه نو و تازه است اما گویا سالهاست می‌شناسمش

 

من وتو مثل این دو قاچ اناریم.

پر از رازهای گوهربار

پر از فراز و نشیب 

پر از اسرار

میدانی دوست نقاشم!

دنبال تو ام،باهم ساعتها در پارک قدم بزنیم،حرف بزنیم و حرف بزنیم.از کتابهایی که خوانده ایم،از آرزوهایی که نرسیدیم،از آدم ها که دل برده ایم.

از فرزندانمان،از چهره ی متحیرمان در آینه.از هرچه 

که ما را بهم نزدیکتر میکند.

پ.ن

این هم یکی از تابلوهامه.دلم میخواد کارهای تو رو هم ببینم.میدونم دل فریبند،مثل خودت

نظرت چیه راجع به کتابهای شهید مطهری که مطالعه داشتیم ،یکیشو انتخاب کنیم و باهم مباحثه کنیم؟

 

راستی آهنگ وبمو که گوش میدم حس میکنم با تو در یک جاده ی بی انتها قدم می‌زنیم که دو طرفش سپیدار های بلند و پر برگ هستند.یک روز آفتابی بهاری و نسیم ملایم و صدای بلبلها که از دور دست ها به گوشمون میرسه.میای باهم قدم بزنیم؟

به فغانم...

بسم الله الرحمن الرحیم

چقدر خوبه آدم سحر بلند بشه،بعد از خواندن سوزناک قرآن ،وقتی همه خوابند و تاریکی محضه. به سبک استاد حسین نور شرق این شعرو بخونه برای خالقش و قطره قطره اشک بریزه.

آه که چقدر زیباست این حال

 

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویش کن گذری

گو که ز هجرش، به فغانم، به فغانم

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

من، نتوانم، نتوانم، نتوانم


من غرق گناهم، تو عذر گناهی

روز و شبم را، تو چو مهری و چو ماهی

چه شود گر، مرا رهانی ز سیاهی

چون باده بجوشم، در جوش و خروشم

من سر زلفت، به دو عالم، نفروشم

پ.ن

فکر نمی‌کردم بی توجهی همزادم بهم ،اینقدر منو دچار سرخوردگی کنه و دلم بشکنه.همه چی باشکستن ارزشش میاد پایین،الا دل که آبادترمیشه، میگن شکستن دل،نشانه ای ازطرف خداست که بگه بنده ی من!تنهات گذاشتن؟خودم پذیرای توام. اگر یکی مثل من از کوی شما گذر کرد بهش بگید که با دل من چه کرد.