هر جا چشم میچرخانم او آنجا ایستاده.انگار هزار چشم شده و با هزار چشم مرا می پاید. مثل یک زایر دور من طواف میکند.گمان نمیکنم اینها تصادفی باشد.با دقت کامل حواسم هست که با او چشم در چشم نشوم.ولی از خودم بارها پرسیده ام من که مثل بقیه لباس پوشیده ام.قیافه ام از همه ی زن های حاضر در میدان معمولی تر است .پس چرا من؟ شاید شبیه خاله یا عمه اش یا خواهر یا مادرش.شاید برایش شبیه یک چهره ی خوشایندم.
گاهی روحیه ی گانگستری ام عود میکند که بروم و بگویم آقای محترم ! شناسنامه میخواهید؟ یا بروم سر راهش و بگویم چرا مثل بید، دور چراغ چشمهایم می پلکی؟
یا بگویم تو خجالت نمیکشی از لباست؟ آمدی مراقب ناموس مردم باشی یا چشمت را بچرانی؟
اما دلم میسوزد . با خودم میگویم من که نگاهش نمیکنم. بگذار آنقدر بچرخد و بچرخد تا مثل پروانه ی دور لامپ، پرهایش آتش بگیرد.
شاید هم مثل زن قدیسه ای ناگهان با چشمش تلاقی کنم و وقتی دیدم خیره شده بگویم بترس از خدایی که حتی از حرکت چشم ها خبر دارد.
یا بروم یقه اش را بگیرم و بگویم خودت خارمادر نداری مرتیکه ی چشم چران بی همه چیز!
یا نه ! وقتی دنبال شکار نگاهم بود به او خیره شوم و نزدیک بروم و بگویم حالا دلت آرام شد؟! حالا دست بر میداری؟! حالا ول کن قضیه هستی؟ آمدم ناسلامتی ثواب کنم.چرا مدام دور من میگردی و نگاهم را گدایی میکنی؟ ندارم بخدا.نگاهم تمام شده .دست بردار از سرم.
یا نه! بروم جلوی راهش و شناسنامه ام را جلوی صورتش بگیرم و صحنه ای سینمایی رقم بزنم به سبک نیکی کریمی که نمیدانم در کدام فیلم یک مزاحم خیابانی داشت که نقش مرد را ...آن هم یادم نمی اید بازی کرده. بگویمش ببینید این شناسنامه بهتون کمک میکنه که دست از صاحبش بردارید؟😐😆
شاید هم در یک حرکت انتحاری وقتی بمن نزدیک شد صدایش کنم و بگویم ها! چی شد؟ شناختی؟ مرتیکه ی فلان فلان شده !😆
ولی به سبک فیلم هیس زن ها حرف نمیزنند ساکت میشوم و مثل کرمی که کسی دیگر برایم پیله می بندد محاصره و خلع سلاح میشوم و اخر هم در یکی از مراقب بودن ها ماشین نگاهم با ماشین لکنده ی نگاهش تصادف میکند و ...
راه دیگری هم هست آیا؟
پی نوشت
گزینه ی تعطیل وبگاه حالنامه هنوز روی میزه.بعضی خوانندگان لطف داشتند و گفتند ما صبحمان را با حالنامه آغاز میکنیم.ممنونم اما تو این دنیا هیچ چیز همیشگی نیست.چه خوبش چه بدش. حالنامه هم یکیش
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ ساعت 15:53 توسط رضوان
|