آرامش قبل از طوفان
اونقدر اول مهرهای زندگیم شلوغ و پر کار بوده که الان حس میکنم منو ولم کردن گفتن برو واسه خودت.
البته که کلی کار دارم ،
آماده کردن وسایل مدرسه ی پسر بزرگه
تموم کردن نمایشنامه و رسوندنش به جشنواره
چک کردن کارتابلم و شروع مهلت دوباره ی پایان نامم
شستشوی یه سری ملحفه و روبالشتی
زنگ زدن به چند نفر از ارحام
درست کردن حلوای نذری
....
اما انگار اینا هیچکدوم اون کار اصلی و اون کار مهمه نیست واسم.و دوروبرم یه جور آرامش حس میکنم انگار آرامش قبل از طوفانه.
با خانواده ام،کات کردم.واقعا نمیتونم با تحلیل های سیاسیشون کنار بیام.هر کدوم ساز خودشو میزنه.
ولی بابا، داستانش این روزها مثل یک داستان نصفه و اذیت کننده، در انتهایی ترین نقطه ی مغزم ،بایگانی شده.عین یه پرونده ی مختومه ی به سرانجام نرسیده.آزار دهنده و دلخور کننده است.
