شب چله تون مبارک

شب یلداتون مبارک

وعمرتون به اندازه ی یلدا باد

اولین بار که با اسم یلدا آشنا شدم کلاس دوم راهنمایی بودم.یه همکلاسی داشتیم خیلی تپل بود.اونقدر تپل که

لپاش به زمین کشیده میشد مجبور بود بزاره تو جیبش.

هیکل آه .پرسیدم اسمت چیه ،لپاشو عین چی تکون داد و دندوناش عین خرگوش اومد بیرون گفت یلدا!

گفتم پس یلدا که میگن تویی!

والا ما بی تقصیریم ،مال دهه ی چهل چهل و دو ،چنین شبی رو چله میگفتیم که بدون برف نبود.

از وقتی یلدا اومد دیگه برف از آسمون تپید.

کوچ از زمین

این سالها که برما و قاره ی ظاهراً سبز زمین میگذرد ،بیشتر شبیه آغاز زمینی جهنمی است.آسمان بشدت آبی و بارانی که دارد آمدنش به رویا مبدل می‌شود.

به هر حال که تک تک ما روزی زمین را ترک خواهیم کرد.

دلم میخواهد آن لحظه را بارها مجسم کنم.که دارم از زمین دور میشوم.از فرسنگ ها فاصله به زمین که اندازه ی نخودی زیر پایم در فضا میدرخشد و من به طرف آسمان های هفت گانه ،کشیده میشوم.

همین الانش هم دلم برای زمین تنگ میشود.زمینی که در آن به خاک و خاکیان پیوستم .با درخت‌ها و خانه ها و خیابان هایش خاطره خلق کردم و با آدم هایش زندگی کردم.

اگر بگویند بهشت و جهنمت را قرار است به زمین برگردی چه؟

روح تنوع پذیر من تاب نخواهد آورد و خواهم گفت دلم اسباب کشی میخواهد. برای تازه ها بال بال میزنم و از رکود و نوستالژی پرستی بیزارم

آهای خانه ی کاهگلی روستایی که در تو بدنیا آمدم ،خاطرت در ذهنم می ماند اما دلم بندت نشده و نخواهد شد.میخواهم برای همیشه بروم و هیچ گاه گذارم به تو نیفتد.

برای درخت‌های باغ پدربزرگ و کاج کوچه بازار و خیابان های عریض و طویلی که هر صبح و شام به من سلام میگفتند.

برای هیچ کدامتان دلم تنگ نمی‌شود.فقط دلم برای خودم که در بین شما روزگاری گذرانده و حالا وقت رفتنش است ،میسوزد

مادر تیکه انداز!

یکی از فامیلامون بشدت زبون طعنه و‌نیش و کنایه و ایراد گیری بدی داره.اونقدر بد که کل فامیل دوست ندارن هیچ وقت بهش نزدیک بشن.

اما من چون فامیلمونه بهش احترام میزاشتم و با دختراش خیلی جور بودم.

بخاطر رفتار بد مادرشون و تصمیمات اشتباه مادرشون هر چهار دختر در وضع بد و ناخوشایندی هستند.

اولین دختر تو سن کم با یه پسر تنبل و‌بی عرضه که باباش مرغداری داشت ،ازدواج کرد.پسره سیزده سال خودشو آویزون پدر دختر کرد و یخچالشو با پول پدرخانمش پر میکرد ،اخرشم به اعتیاد روی آورد و دختر طلاق گرفت.قسمت بدترش اینه که دوتا بچه هم گذاشت تو دامن دختر و حالا دختر با فشار همین مادر غرغرو بد رفتار مجبوره تو یتیم خانه کار کنه تا خرج خودشو بچه هاشو بده.

دومین دختر و تو سن کم دادن به پسرخالش که سیزده سال بزرگتر بود ازش.پسره تو محیط کارش با یکی از همکاران خانم رابطه میگیره و صیغه می‌کنه و دختر فامیل ما هم با سه تا بچه طلاق میگیره.بچه ها رو می‌سپارند به مادر پسر و خودش صیغه ی یه مرد تو تهران میشه و داره غذا درست میکنه برای مرد و دو تا پسر بزرگش! اونم با جهازش رفته و دریغ از یه پاپاسی پول و احترام

سومین دختر و با عجله توی کرونا به یه پسر میدن تو روستاهای اطراف که هنوز نرفته سربازی.یعنی مادره دست دخترو میگیره و خودش می‌بره به زور نشون خانواده پسره میده.حالا پسره بی پوله و تازه داره سربازی شو میگذرونه و قراره طلبه بشه!

چهارمین دختر هم توسط بی فکری های مادر دچار لالی میشه و الان از این روانشناسی به اون روانپزشک و دریغ از یه ذره نتیجه. الان دختره پونزده سالشه ولی قیافش مثل دختر عقب مونده هاست!

اینا نتیجه ی دل سوزاندن و تیکه کنایه به فامیله.که یکیشو بهتون بگم میگید چه زن بداخلاقی!

حالا جالبه بشدت هم سجاده آب می‌کشه و مسجد جارو می‌کنه .

خداوندا این جور مسلمانی رو از ما دور کن.

خشک شدن دریای خزر

نمی‌دونم تا هفتاد سال دیگه زنده هستم یا نه

اما خبر سمی بود که خوندم.گرچه مزیت دریا داشتن بیشتر نصیب شمالیا میشه ولی اینکه دیگه دریایی نخواهد بود که ما زیر خط فقرها گاهی بریم و دلمونو کنارش صفا بدیم درد بزرگیه.

اما دنیاست دیگه و همه چیز در حال تغییره.باید یاد بگیریم به هیچ چیزش دل نبندیم.حتی به آنچه که مطمینیم مال ماست.

پ.ن

علت خشک شدن سریع خزر رو سد های روسیه و ولگا می دانند.

این روزها که پسرم هنوز حرف ش به بعد را یاد نگرفته مدام دنبال کلمه هایی هستم که نشانه های آموزش داده شده رو پیدا کنم،🤣مغزم گریمپاچ کرده.اما تمرین خوبی برای یک نویسنده است که با این تعداد کم نشانه ها داستان بگه.درواقع پوست کندن خوبیه.

عشق یک طرفه ،بلاهت محض

من در مواجهه ی با مشکلات عجیب و رفتارهای عجیبتری از اطرافیان و دوستانم در طول دوران زندگی ام قرار گرفتم ،اما تنها یک چیز را نه از خودم و نه از هیچکس دیگری بر نتافتم و قبول نکردم .

آن هم معضل و اختلال عشق یک طرفه است.

اینکه آدم حالا چه زنش چه مردش،خودش را اسیر یک آدم در سطح پایین سواد و شعور و آگاهی کند و بگوید دچار عشق شدم را نمی‌فهمم .

ما در دل خود گنجینه ای داریم که بخاطرش خداوند را ستایش میکنیم.خداوندی را میتوانیم در دل حفظ کنیم که مدیر و مدبر جهان است .

حالا با وجود الله جل جلاله ، چقدر دلمان وسعت دارد و چقدر قدرت و نفوذ و تأثیر دارد بماند آن وقت خودمان را وقف یک آدم بیخیال و داغانی کنیم که یک جای دیگر افتاده و ککش هم نمیگزد که ما دلمان برایش له له میزند!!؟؟

این چه کار احمقانه و سراسر بلاهتی است که از بعضی ها سر میزند؟؟

خداوند وقتی بنده ای یادش می‌کند قبل از یاد او ،خواسته که عاشقش باشد.و این یعنی عشق دو طرفه!

شک نکنیم که اگر یک الله گفتیم قبل‌تر از آن خداوند فرموده است عبادی !