در دلت یادی هم از من نیست ،میدانم ولی

در نمازم فکر می‌کردم چه کاری داشتم؟

یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم

بر همین سجاده در مستی دلم را باختم

در همین میخانه با هستی قماری داشتم

شیشۀ می را اگر نشکسته بودم دست‌ِکم

با خود از لب‌های سرخت یادگاری داشتم

آنچه ما آموختیم از عمر، درس رنج بود

ای فلک من سنگدلْ آموزگاری داشتم

چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج

باز می‌گشتم اگر چشم‌انتظاری داشتم

در دلت یادی هم از من نیست می‌دانم ولی

من زمانی در دل سنگت مزاری داشتم

- فاضل نظری

پا نوشت

در همه حال ،پرچم عشق بالاست

گردنبند آسمان

امروز از پله های کتابخانه ی آستان که پایین آمدم ، با اینکه خورشيد بالای سر ضریح بود و آسمان در نهایت آبی اما ضریح را چون گردنبندی به سینه اش آویخته بود .امواج امید در چشم زوار موج میزد و دستهایشان دامن مهر صاحب گنبد طلایی را چنگ می‌زدند.

با اینکه چشمها از نگاه‌های خورشيد فرار میکرد اما دلها آغشته به مهر ثامن الحجج ع بود.همه ی ما از خست آسمان به دریای زلال قلب امام رضا حان پناه آورده بودیم.حتی آن پیرزنی که عصازنان کنار من در صف نماز جماعت ایستاد.کمرش خم بود و هردویمان از سایه بان ها بی نصیب بودیم، نفس میزد اما هیچ اعتراضی نمی‌کرد. تمام مدت نماز ، دستهایم را سایه بان چشمهایم کرده بودم اما ان پیرزن هیچ شکایتی نداشت و با عشق نماز می‌خواند. سلام نماز را دادیم .زنی شکسته سال به جلال و شوکت ضریح خیره شده بود و رو به من با نگرانی پرسید چرا باران نمی بارد؟ جواب دادم قحطی و خشکسالیست و چاره ای نیست جز صبر .ادامه داد ما کشاورزیم و این قحطی به ضرر ماست.

خانمی جوابش داد باید دعا کنیم و هر سه ی مان نگاه ملتمسمان را به ایوان طلا دوختیم.

بعد از تعلق

آن زمان را می‌نگرم که سالهای نوری از ارامگاهم دورم ، اما خورشید همچنان بر نوادگانم می‌تابد.جز تکه استخوان‌هایی که دوام لانه ی مورچگانند اثری از من باقی نمانده.باد زوزه ای می کشد و خاک مزارم را بر اطراف می پاشد .درختانی از بالای سرم بر آمده که هنگام ترک زمین ،ندیده بودمشان. کفنم چنان پوسیده که چون تور عروسی استخوان هایم را زینت داده اند . مفهومی با عنوان تعلق برایم گنگ و مبهم است.ان خانه ،ان مدرسه که روزگاری زیر سقفش من وجودم ساخته می‌شد در ميان انبوه خیابان ها و ساختمان های سر به فلک کشیده ،گم وگور شده اند. نه کوچه ای نه درختی ولی نه ، ان کوه که سالیانی همسایه ی چشمانم بود و با کنار رفتن پرده ی پلکهایم مرا میخکوب وطنم میکرد هنوز سر پاست .البته مثل سیبی گاز زده از کناره اش تراشیده اند ،اما برای من آشناست.

اما بیشتر از ان کوه نیم خورده ، ان گل که در مرز آسمان سوم و چهارم روییده است و همینطور آن قمری که در آخرین کهکشان از آخرین سیاره در آسمان ستارگان مرا وعده گاه دوستی است جذاب است.

معنی همه جا سرای من است تازه دستم آمده و جایی که بیجایی را وانمود میکند و آنکه در دورترین راهها در آسمان های هفت‌گانه ، پروانه ای مجرد آواز کودکی ام را می‌سراید نشان از او میگیرد .

اسمی آشنا ،تمبری باارزش ، واژه ای دوست داشتنی و مهری معتبر که گیراوردنش کار هرکسی نیست.

یکی میگفت ما خیال میکردیم فقط بر کلون دربهای بهشت زینت دهنده است اما چه غافل بودیم ، خیلی ها سالها طول می‌کشد که حتی بخاطر بیاوردندش، چه برسد که از مجوزش استفاده کنند و در کوره راههای آسمانها ، راه پیدا کنند.. .

درخت و بغل کردم

پسرک برگشت از مدرسه و اول خوشحال بود اما بعد شروع کرد به غر زدن.

با این جمله

مامان این پسره کلاس اولی بیخودی بهم گفت باهات قهرم.اخه من که هنوز باهاش حرف نزدم

من: کلاس اولی تو کلاس شما چکار میکنه؟

پسرک: تو سالن بهش گفتم بیا باهم دوست بشیم میگه باهات قهرم .من که کاریش نکردم

من: تو که کلاس سومی هستی باید با بچه های کلاستون دوست بشی

پسرک : مامان اونا همه تنبلن،خانم همش دعواشون میکنه.من دوست دارم رفیقم زرنگ باشه توانایی هاش مثل خودم باشه

من: این که نمیشه.ما هیچ دو انسانی شبیه هم نداریم.هنر اینه که دوست مخالف خودتو نگه داری

پسرک : نه من یکی عین خودم میخوام.

من: دوقولو میخوای؟ جالبه.اسمش چی باشه؟

پسرک : صدرا .

من: این اسم خودته.قبول نیست.نمیتونم دو تا تونو با یه اسم صدا کنم

پسرک : امروز رفتم یه درخت و تو باغچه بغل کردم

من: چرا؟

پسرک: خیال کردم تو باشی

من:🫥 ،راهش این نیست .باید دوست پیدا کنی

برام هویدا شو

حالا درسته ما بشدت سرگرم روزمره گی هاییم و فراموش کردیم که بهترین ورژنمون چیه

اما تو که بهترین ورژنمونی

ای عشق

چرا سراغمونو نگیری ؟

به سراغم نرم و آهسته بیا

مثل منظره ی یک کلبه ی گرم در دشتی سفید از برف

مثل چشمه ای پشت تپه های خشک

مثل گنبدی طلایی پشت پرده ی اتاق یک زائر

مثل ابرهای پرباران بر سر شهرهای تشنه

مثل اینها برام هویدا شو.