سربالایی سنگ فرش خیابان را بطرف باب الجواد ع بالا میرفتیم سه نفری،من وهمسر وپسرم.آن موقع پنج سالش بود .اما دریغ از یک کلمه صحبت.حتی اسمش را هم بلد نبود.قرار بود میانه ی راه سر یک پاساژ ،برایش بلوزی پاییزه بخرم،توی شلوغی زوار و مجاوران در حال خرید ،به همسرم گفتم حواست به پسرمون باشه من این بلوزها رو ببینم وانتخاب کنم.داخل مغازه شدم و مشغول دیدن لباسها،
،دو تا رو که برداشتم با خودم گفتم از همسرم بپرسم کدوم رنگش قشنگتره ،دیدم همسرم تنها ایستاده! گفتم بچه کو؟گفت با تو اومد تو مغازه که! من با نگاه مضطرب گفتم نه،نیومده که!دوتایی فوری سرچاخندیم به اطرافمان.
دوروبرمان را گشتیم.و صدایش زدیم.صادق! صادق!اما تا چشم کار میکرد،آدم بود که می آمدند ومیرفتند،همسرم با سرعت رفت داخل پاساژ و من بیرون از پاساژ.با ترسی توام با دلهره ،به سرعت قدم هایم افزودم.اما شیطان علیه اللعنه هم افکارم را مثل دیگ در حال جوشی از آبغوره،بهم میزد.و میگفت تو دیگر پسرت را از دست دادی،او را برای همیشه گم کردی.او نه توان گفتن اسمش را دارد نه نشانی از شما.یکی دیگر میگفت گمان نکنم بتوانی مشهد را ترک کنی.همین جا توی همین خیابان تااخر عمرت بمان.شاید کسی روزی از پسرت بهتو خبری داد.
با قدم هایی بلند ،تمام خیابان مشرف به باب الجواد را هروله کردم.یک لحظه به عابران زایر توجه کردم،گمان میکردم همه شان دوربینی برداشته اند و چهره ی مضطرب و اشکهای جاری مرا نگاه میکنند و فریاد های مدام مرا گوش میدهند.
صادق !صادق !صادق کجایی پسرم.اماهمانطور که می دویدم دست روی قلبم گذاشتم و خوب که گوش کردم گروپ گروپ قلبم بود که مرا اینچنین بیتاب کرده بود.به ناگاه وسط پیاده رو ایستادم و به خود گفتم حتما رفته پیش امام رضاع.با شتاب بطرف درب ورودی حرم رفتم.از ماموران تفتیش پرسیدم پسری با کاپشن سورمه ای وکلاه قهوه ای ندیده اید؟انها گفتند نه.حتما رفته داخل صحن.برو آنجا از امام رضا سراغش رابگیر.با عجله وارد صحن شدم.رو به ضریح سلام دادمو گفتم امام رضا ع پسرمو گم کردم،به حق جوادت اونو بمن برگردون.دیدم گوشی ام زنگ میخورد ،همسرم بود،گفت کجایی،گفتم ورودی صحن جامع ام.تو کجایی!؟بچه را پیدا کردی؟
گفت نه.امدم سر خیابان.خبری نیست.حتما لابلای زوار است.برگرد توی پاساژ باهم بگردیم.گوشی را قطع کردمو دوباره با سرعت بطرف پاساژ دویدم،من وهمسرم که بهم رسیدیم گفتم من دوروبر پاساژ را نگاه میکنم تو برو داخل.با دقت بیشتری نگاه کن.دوباره دویدم.این بار به چهره ی عابران و مردم در حال گذر نگاه میکردم.به خیال خودم همه به من نگاه میکنند.ومترصد فرصتی اند که از من بپرسند،پسرت را پیدا کردی؟
اما حتی یک نفر هم حواسش بمن نبود.توی اون بلبشوی شلوغی جمعیت و افکارم،به یاد صحرای محشر افتادم.با خودم گفتم رضوان! تجربه کن.تو در حال تجربه ی یک حالت از حالات قیامتی.خوب در خودت دقیق باش.ببین چگونه ایی.یک عمر گمان میکردی همه ی مردم چشم به تو و کارهایت و دغدغه هایت دارند،اماحالا خوب آنها را برانداز کن.بااینکه با چهره ای چنین برافروخته و خیس عرق و فریاد زنان بینشان می دوی و کمک می طلبی،کسی حتی سر بلند نکرده.دوباره دویدم سمت حرم.این بار غیر از امام رضا ع کسی را درون خودم نیافتم.از تفتیش که رد شدم یکی از خانمها گفت پیدایش نکردی؟اینجا در روز دهها مورد گم شدن است اما خیالت راحت همه پیدا میشوند.
کمی آرام شدم.رفتم داخل و این بار با دقت بیشتری رو به امام رضا ع کردمو گفتم آقا جان!جز شما امیدی ندارم.و ناخودآگاه نوری در دلم روشن شد.گوشی را از جیبم درآوردم و شماره ی همسرم را گرفتم.اشغال بود.قطع کردم،که دیدم زنگ خورد ،همسرمبود.گفت رضوان بیا جلوی پاساژ.پیدایش کردم.از زمان غافل شدم.اما حس میکردم قرن ها طول کشیده.اما فقط نیم ساعت گذشته بود.دوان دوان سمت پسرم دویدم و محکم او را در آغوش کشیدم...
پ.ن
کاربر عزیز با نام آبجی،منم میام اون ور،ولی کامنت دونیت بسته است.نمیشه حتی زنگ هم بزنم وفرار کنم،😁
استرسی که تو اون نیم ساعت کشیدم، هرکسی رو که مستعد سکته بود،راهی دیار باقی میکرد.واقعا خداوند کمک کرد.والا منم واسه خودم یه تجربه گر نزدیک به مرگ میشدم،🤭
خداوندا در این اوقات گرانقدر، به حق امساک بهترین روزه دارت،حضرت بقیه الله الاعظم روحی فداه،از گناهان ریزو درشتی که نسبت به خود و تو و مردم مرتکب شدیم بگذر.شتردیدی ندیدی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۱ ساعت 23:43 توسط رضوان
|