لطافت

این گل رو بچه ها از باغچه کنده بودند انداخته بودند زمین،برداشتمش و نگاهش میکنم.

به لطافتی که این گل داره نگاه میکنم و از خودم می پرسم

ما هم لطیفیم.اما چرا معلوم نیست؟چرا مثل مولا علی ع،کارهامون اشک مردم رو در نمیاره.چرا لطافت ندارن کارامون؟

چون صفات رذیله ما رو ضمخت کرده.بخل و حسد و ریا و طمع و حرص و...لطافت روح ما رو از ما گرفته.

کارهامون نه تنها در دل کسی اثر مثبت نمی گذاره بلکه مضحک و مسخره و خودنمایی محسوب میشه.والا روح که لطیفه مثل این گل که نگاهشم کنی لطافتشو در میابی،اعمال هم باید لطافت داشته باشه.

هر چه بیشتر به گل نگاه میکردم،بیشتر حس میکردم که با اعمال زشت و نیات بد ،سر روحمون چی آوردیم.شما به این گل نگاه کنید و بازهم بمن یاد بدید 

آرزو به دل۲

اسمش صفیه بود.بنظرم فوق دیپلم داشت.اما با وجود فرزند،آمده بود که دوره ی حفظ کل شرکت کند.یک حس قوی در درونم میگفت این خانم میتواند دوست خیلی صمیمی برای تو باشد. بعدها بهم گفت که او هم چنین حسی به من داشته.بااینکه بخاطر وخیم شدن وضعیت فرزندم نتوانستم حفظ قرآن را ادامه بدهم ،اما آشنایی با صفیه یکی از بهترین اتفاقات آن دوره بود.

بعد از اینکه کلاس را رها کردم،صفیه بدون هیچ چشم داشتی به من زنگ میزد و خبرم را می‌گرفت.اما من افتاده بودم وسط گرداب عجیب غم ها و ناراحتی های زندگی ام.از طرفی تشخیص سرطان مادرم و از طرف دیگر اختلال اوتیسم پسرم،دنیا را برایم جهنم کرده بود.

بااینکه بارها به من زنگ میزد و من مثل یک لاک پشت فرو رفته در لاک غم ها ،چیزی جز تاریکی نمی‌دیدم ،اما او به دنبال کینه و کدورت انبار کردن نبود و مدام احوال مرا می پرسید.

اتفاقی،گوشی ام شکست و تمام شماره ها را از دست دادم.دیگر به من زنگ نزد.فقط خبر دارشدم که فرزند دومش در راه است .گمان کردم دیگر هیچ وقت او را نخواهم دید.

که یک روز بطور غیر منتظره ای در مسجد بزرگ مرکز شهر چشمم به او افتاد.همدیگر را در آغوش گرفتیم و کلی خوشحال شدیم.

اما دوباره گرداب مشکلات مرا از او جدا کرد.مرگ مادر و بدنیا آمدن فرزند دومم، دیگر یاد او را از ذهنم پاک کرد.و حالا که در این ولایت غربت تنها مانده ام،نبود چنین دوست ارزشمندی را احساس میکنم.

آنقدر مهربانیش را بدون چشم داشت بذل و بخشش میکرد که یادم نمی آید در هیچ دوره ای چنین دوست زیبا وخوبی را می‌توانستم پیدا کنم.

آرزو به دلم ماند ولی اگر روزی باز او را ببینم دوباره دوستی را از سر خواهیم گرفت.

 

آرزو به دل

سرکلاس حفظ نشسته بودیم من به همراه دوستانم ، که وارد شد.یک خانم با قدی بلند و چادری اتو کشیده و براق،وکشی که فاصله ی لبه ی چادر را باپیشانی اش متناسب نگه داشته.و صورتی بسیار موزون.چشمها و ابروها و بینی کشیده و لبهای خوش فرم.دخترش را که مثل خودش پوستی سفید داشت و زیبا بود کنارش نشاند و فوری چند مداد شمعی و یک دفتر نقاشی از توی کیفش درآورد و جلویش پهن کرد.نگاهم به نگاهش گره خورد و او با لبخندی که چهره اش را زیباتر میکرد پاسخم را داد.باخودم گفتم چه خانم زیبایی!وچه مادر صبوری.باید با او دوست شوم.حتما چیزهای زیادی از او یاد خواهم گرفت.

همه روی فرش دو زانو نشسته بودیم و مربی تفسیر ،ایات ابتدایی سوره ی بقره را از تفسیر نمونه بیان میکرد.

اما دیگر حواسم به درس نبود‌.محو چهره ی موزون آن خانم شده بودم.توی دلم حدس زدم بنظر دو سه سالی از خودم کوچکتر باشد.مرتب از خودم راجع به تحصیلات ومحل زندگی اش می پرسیدم و بیشتر دلم میخواست جلو بروم و پاسخ آنها را از خود او بپرسم.

بعد از کلاس جلو رفتم و با او دست دادم.

ادامه دارد...

پ.ن

خنده داره که دارم پنجشنبه ی فیروزه ای خانم عرفانی رو‌ مطالعه میکنم و تا دو صفحه تموم نشده اینجام تا یه پست بنویسم.یه چیزیم میشه من،🤭

دختر باخودت چه کرده ای!؟(مرور زندگی)

من بخاطر حافظه ی خوبی که خداوند عنایت کرده ،خیلی از خاطرات زندگیم را حفظ کرده ام.و سعی میکنم دایما لابلای اتفاقات خوب وبد آن بپلکم.خودم را تشویق وتنبیه کنم و دایما از دیدن صحنه های ارتکاب گناهم خودم،خودم را بخورد.

بعد رو به خداوند میگویم خدایا ،چرا من این کار زشت را انجام دادم.اخر چرا من اینقدر جاهل وغافل بوده ام.بعد که از گرداب ملامت آن گناه بسختی خودم را بیرون میکشم و حالت پریشان و ملول پیدا میکنم به خدا میگویم تو را به خوبان درگاهت این قسمت را حذف کن.خودم آنقدر مرورش کرده ام و از غفلت وحماقت خودم منزجر شده ام که مرور دوباره اش فقط عذاب مضاعف است.

اما کارهای خوبم را دلم میخواهد فراموششان کنم.دلم میخواهد در مرور زندگی ام از دیدن آنها غافلگیرشوم.طوری که انگار برای دختربچه ای بعد از سالها ،عروسک مورد علاقه اش را از پشت ویترین میخرند و به او هدیه می‌دهند.

آنقدر فراموش کرده ام که انگار هیچ کار خوبی انجام نداده ام. حالم درست مثل شاگردی میشود که بیستهای دفتر دیکته اش را پاره کرده و از هفده به پایینش را نگه داشته ، این حال بهتر از آن است که نامه ی سیاهم را امیرالمومنین ،پدرجانمان علیه السلام،با نچ نچ ورق بزند و رو به من بفرماید:دختر با خودت چه کرده ای!!؟

بااینکه گناهانم در هر دوره بخاطر خصوصیت اخلاقی بدی است که مثل علف هرز،دور از چشمم بلند شده و دور وجودم پیچیده و مرا زمینگیر کرده ،اما حالا که بیشتر به قصد و به عمد کارهای خوب را انتخاب میکنم ،لذت بیشتری می برم.زیرا کار خوبی را که بانیت درست ،و آگاهی از خوب بودنش انجام بدهی ،بهتر از این است که تصادفا و ناخواسته آن کار خوب را انجام دهی.

مرور زندگی ام شاید در طی روز،بارها صورت میگیرد.مدام یا در سن هفت سالگی ام،یا نوزده یا سی و دو و یا چهل و..و دوباره و دوباره و دوباره 

اما به خودم نهیب میزنم که میشد آخر هر شب،کاسبکاریت را مثل یک مغازه دارجزء فروش ،از دخلت خارج کنی و بریزی روی پیشخوان ذهنت،و دو دوتا چهارتاکنی و دقیق شوی تا اینقدر  مثل الان متضرر نباشی.پر از چک و سفته های تلنبار شده بدون پشتوانه ی بانکی خوب.

درکل در مرور زندگی ام ،همیشه کسی که شکست میخورد منم.

 

 

 

هیچکس بفکر تونیست!

سربالایی سنگ فرش خیابان را بطرف باب الجواد ع بالا می‌رفتیم سه نفری،من وهمسر وپسرم.آن موقع پنج سالش بود .اما دریغ از یک کلمه صحبت.حتی اسمش را هم بلد نبود.قرار بود میانه ی راه سر یک پاساژ ،برایش بلوزی پاییزه بخرم،توی شلوغی زوار و مجاوران در حال خرید ،به همسرم گفتم حواست به پسرمون باشه من این بلوزها رو ببینم وانتخاب کنم.داخل مغازه شدم و مشغول دیدن لباسها،

،دو تا رو که برداشتم با خودم گفتم از همسرم بپرسم کدوم رنگش قشنگتره ،دیدم همسرم تنها ایستاده! گفتم بچه کو؟گفت با تو اومد تو مغازه که! من با نگاه مضطرب گفتم نه،نیومده که!دوتایی فوری سرچاخندیم به اطرافمان.

دوروبرمان را گشتیم.و صدایش زدیم.صادق! صادق!اما تا چشم کار میکرد،آدم بود که می آمدند ومیرفتند،همسرم با سرعت رفت داخل پاساژ و من بیرون از پاساژ.با ترسی توام با دلهره ،به سرعت قدم هایم افزودم.اما شیطان علیه اللعنه هم افکارم را مثل دیگ در حال جوشی از آبغوره،بهم میزد.و میگفت تو دیگر پسرت را از دست دادی،او‌ را برای همیشه گم کردی.او نه توان گفتن اسمش را دارد نه نشانی از شما.یکی دیگر میگفت گمان نکنم بتوانی مشهد را ترک کنی.همین جا توی همین خیابان تااخر عمرت بمان.شاید کسی روزی از پسرت به‌تو خبری داد.

با قدم هایی ‌‌‌بلند ،تمام خیابان مشرف به باب الجواد را هروله کردم.یک لحظه به عابران زایر توجه کردم،گمان میکردم همه شان دوربینی برداشته اند و چهره ی مضطرب و اشکهای جاری مرا نگاه میکنند و فریاد های مدام مرا گوش میدهند.

صادق !صادق !صادق کجایی پسرم.اماهمانطور که می دویدم دست روی قلبم گذاشتم و خوب که گوش کردم گروپ گروپ قلبم بود که مرا اینچنین بیتاب کرده بود.به ناگاه وسط پیاده رو ایستادم و به خود گفتم حتما رفته پیش امام رضاع.با شتاب بطرف درب ورودی حرم رفتم.از ماموران تفتیش پرسیدم پسری با کاپشن سورمه ای وکلاه قهوه ای ندیده اید؟انها گفتند نه.حتما رفته داخل صحن.برو آنجا از امام رضا سراغش رابگیر.با عجله وارد صحن شدم.رو به ضریح سلام دادمو گفتم امام رضا ع پسرمو گم کردم،به حق جوادت اونو بمن برگردون.دیدم گوشی ام زنگ میخورد ،همسرم بود،گفت کجایی،گفتم ورودی صحن جامع ام.تو کجایی!؟بچه را پیدا کردی؟

گفت نه.امدم سر خیابان.خبری نیست.حتما لابلای زوار است.برگرد توی پاساژ باهم بگردیم.گوشی را قطع کردمو دوباره با سرعت بطرف پاساژ دویدم،من وهمسرم که بهم رسیدیم گفتم من دوروبر پاساژ را نگاه میکنم تو برو داخل.با دقت بیشتری نگاه کن.دوباره دویدم.این بار به چهره ی عابران و مردم در حال گذر نگاه میکردم.به خیال خودم همه به من نگاه میکنند.ومترصد فرصتی اند که از من بپرسند،پسرت را پیدا کردی؟

اما حتی یک نفر هم حواسش بمن نبود.توی اون بلبشوی شلوغی جمعیت و افکارم،به یاد صحرای محشر افتادم.با خودم گفتم رضوان! تجربه کن.تو در حال تجربه ی یک حالت از حالات قیامتی.خوب در خودت دقیق باش.ببین چگونه ایی.یک عمر گمان میکردی همه ی مردم چشم به تو و کارهایت و دغدغه هایت دارند،اماحالا خوب آنها را برانداز کن.بااینکه با چهره ای چنین برافروخته و خیس عرق و فریاد زنان بینشان می دوی و کمک می طلبی،کسی حتی سر بلند نکرده.دوباره دویدم سمت حرم.این بار غیر از امام رضا ع کسی را درون خودم نیافتم.از تفتیش که رد شدم یکی از خانمها گفت پیدایش نکردی؟اینجا در روز دهها مورد گم شدن است اما خیالت راحت همه پیدا میشوند.

کمی آرام شدم.رفتم داخل و این بار با دقت بیشتری رو به امام رضا ع کردمو گفتم آقا جان!جز شما امیدی ندارم.و ناخودآگاه نوری در دلم روشن شد.گوشی را از جیبم درآوردم و شماره ی همسرم را گرفتم.اشغال بود.قطع کردم،که دیدم زنگ خورد ،همسرم‌بود.گفت رضوان بیا جلوی پاساژ.پیدایش کردم.از زمان غافل شدم.اما حس میکردم قرن ها طول کشیده.اما فقط نیم ساعت گذشته بود.دوان دوان سمت پسرم دویدم و محکم او را در آغوش کشیدم...

پ.ن

کاربر عزیز با نام آبجی،منم میام اون ور،ولی کامنت دونیت بسته است.نمیشه حتی زنگ هم بزنم وفرار کنم،😁

 

استرسی که تو اون نیم ساعت کشیدم، هرکسی رو که مستعد سکته بود،راهی دیار باقی میکرد.واقعا خداوند کمک کرد.والا منم واسه خودم یه تجربه گر نزدیک به مرگ میشدم،🤭

خداوندا در این اوقات گرانقدر، به حق امساک بهترین روزه دارت،حضرت بقیه الله الاعظم روحی فداه،از گناهان ریزو درشتی که نسبت به خود و تو و مردم مرتکب شدیم بگذر.شتردیدی ندیدی