یکی از دوستان جون جونی دوران دانشجویی ام،بعد از اخذ مدرک ،دنبال علاقه هاش رفت و زد تو کار گرفتن کمربندهای کاراته!!
دان آخرو که گرفت و کمربندش مشکی شد زد تو کار مربیگری و تونست جهیزیه شو جور کنه.جالبه با رییس باشگاهش هم ازدواج کرد.
و الان یه بچه داره.اما الان زده تو کار فروش بدلیجات!
و هم مغازه زده هم مجازی جنساشو میفروشه.
کاش زودتر این کارو میکرد.لااقل من دو تا عروسی تو تابستونو بدون آویز و گردنبند و دستبند و پابند و گوشواره و النگو نمیرفتم .
کاش میشد به دامادها بگم دوباره عروسیتونو بگیرید که من سرویس بدلیجاتمو فرو کنم تو چشم فامیل! یه پولی هم بره تو جیب رفیق جون جونیم!🤣
الان دلم میخواد بدلیجاتشو بخرم،اما یکی تو دلم میگه شوهرت که دوست نداره ،خودتم که برای وضو و غسل اذیت میشی.میخوای همش تو جعبه جواهرات نگهشون داری که چی بشه؟
دلم زلم زیمبو میخواد ،اما نه اینکه معتاد خریدشون بشم
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:15 توسط رضوان
|