روانشناسی های من

به نام خداوند خیلی مهربان

آدمی اگر بداند در هر وضعیت بدی که قرار دارد ،قطعادیگرانی بدتر از آن را تجربه می کنند،هرگز افسرده،ناراحت و معترض نخواهد بود.

 

پی نوشت:

بعد از مدتها خرق عادت کردم رفتم وبخوانی،همه خسته و ذله و ناراحت و غرغرو هستند.خدایا تو چی می کشی بااین بنده هات.من از همه بدتر اونا از من بدتر

 

مامان جون خوابتو دیدم.کجایی؟بهتره بپرسم من کجام.تو که در دنیای بزرگتری هستی.انگار برگشتم تو شکمت.تو با دنیای بزرگتری سروکار داری.می دونم جمعه ها متوجه رحم دنیا میشی و میگی ببینم بچه هام بفکرم هستن یانه.خلاصه من به یادتم.راستی آش رشته ی دیشب بهت رسید؟یک عمر تو خوردی و نخوردی گذاشتی جلوی ما،حالا یک بارم من.اره می‌دونم حبوباتش یه خورده زیاد شده بود.دیگه دخترت و نذاشتی آشپزی یاد بگیره باید سر پیری خودش خرابکاری کنه تا اوستا بشه.سلام منو به مادربزرگ برسون.بگو یادشه چقدر با سیاهرگهای براومده ی روی دستش بازی میکردم.حالا دلم واسه یه لحظه نگاهش پررررر میزنه.

 

یعنی آدم چهل وکه رد می‌کنه هرچی فکر می‌کنه بفهمه چکار نباید بکنه جوابی پیدا نمی کنه.

 

رفتم تو یه پیج چادر،کلی بافروشنده سر مدل چت کردم ،اخرش قیمتو میگه می گم خبرتون میکنم.موندم اگه حضوری بود اینقدر روم می شد؟

 

برم دعای سمات گوش کنم با صدای سید موسوی حالم جا بیاد.عشقه عشق

 

یه کتاب رو شروع کردم از نادر ابراهیمی ،باردیگر شهری که دوست داشتم،ماجرای عشق ممنوعه ی پسر کشاورزی به دختر خان هست.هوووومممم لذت بخشه

درون گرا ها

به نام خداوند خیلی مهربان

قبلا شاید میتونستم یک درونگرا را تحمل کنم اما الان خیلی سخته.هم برادرها هم زن داداش ها هم بابا هم زنش.هم دوستانم و غالب فامیل

اگر سالها بگذره خبری از آدم نمیگیرند.وقتی هم بهشون سلام میکنم و احوال پرسی،انگار از جونشون می‌خوان بگذرند.حضوری هم که میری پیششون یا باید با چای ومیوه ای که جلوت می گذارند صحبت کنی یا درودیوار و تماشا کنی.

دریغ از کلمه ای حرف زدن.ادم حالش از پرسیدن بهم میخوره 

خوبین؟

بد نیستیم.الحمدلله.چکار میکنید؟هستیم ،ای

خب چه خبرا؟هعی هستیم.

واقعا درونگرا ها تو مغزشون چی میگذره؟

واکنش به اتفاقات خوب وبد چرا مثل اینه که اصلا اتفاقی نیفتاده.

آدم های خسته کننده،کسالت آور و بدون انرژی.

گاهی باخودم میگم برادر و زن داداشم تو خونه چطوری سکوت ممتد و ملال آور و تحمل میکنند؟

هنوز به جوابی نرسیدم.

حالا باز صد رحمت به برادرام.زن داداش ها واقعا شورشو در میارن.

یک زندگی راکد که در حجمی از سکوت به شکل مجسمه ای بدون تحرک در یک جا متوقف شده.

مطمینم همونقدر که من از سکوت اونها حالت تهوع میگیرم اونها هم از پرحرفی و سروصدای شکننده ام تهوع میگیرند.

آواز،جیغ وداد،ریسه های بلند،فرکانس بالای صدا همون چیزاییه که یک درونگرا رو عذاب میده.

البته باید اعتراف کنم زندانی شدن بین یک مشت درونگرای ملال آور،تونسته منو هم آرام کنه.

اما خفه هرگز

 

دیگه بهشون زنگ نمی‌زنم چون بجای اینکه انرژی بگیرم خودم تخلیه ی انرژی میشم،ازبس باید حرف بزنم وسوال کنم.

 

پی نوشت:

قبل ترها فکر میکردم اگه ما توی قبر میتونیم جواب من ربک و من نبیک و من امامک  فرشته های نکیرومنکر رو بدیم،پس حتما میتونیم بشینیم بعد از رفتنشون واسه خودمون با ذکر صلوات و لااله الا الله و...ثواب جمع کنیم.پس چرا میگن تاقبل از مرگ فرصت دارید؟

حالا یه نیمچه جوابی دارم برای خودم.ایه ای در قرآن هست که خداوند به زبان و دو تا لب قسم میخوره ولسانا وشفتین.یعنی اینکه تا زبان و لب ها رو دارید از ایجاد ذکر و یاد خدا،غافل نشید چون زمانی میرسه اینا رو ازتون میگیریم.

اون موقع فقط یک نگاه هستی و این اعمالته که حرف میزنند.هرچه که از حرف خوب وبد انباشتی تجسمی از انسان خوب و بد میشن و میان کنارت و بجای تو به فرشتگان نکیرومنکر پاسخ میدن.انگار اونها وکیل تام الاختیارت میشن و تو رو هرطور لازم باشه خوشحال می کنند یا زجر میدن.اونجا بیش از خودت اعمالت هستند که هویت دارند.

 

دوست عتیقه

به نام خداوند خیلی مهربان

همیشه حفظ یک دوست برام مهمتر از گرفتن دوست بوده.تازگی رفتم سراغ یه دوست که از دوره دانشجویی باهم بودیم.از دبیرستان باهم بودیم و ماجراهای زیادی باهم داشتیم.

بااینکه بیست سال از پایان دوران دانشجویی می گذره ،هنوزم به بهانه ی اینکه می‌خوام روز غدیر برم دیدنش باهاش ارتباط دارم.

سال دوم دبیرستان نمی‌دونم چه اتفاقی براش افتاده بود که شخصیتی پرخاشگر وبددهن داشت.یه دفترمو بهش داده بودم به کسی دیگه داده بود بهش پریدم گفتم نمی‌خوای قبلش ازمن اجازه بگیری که شروع کرد به فحش وناسزا جلوی بچه ها.همونجا باهاش قطع ارتباط کردم.هرجا او بود من نبودم هرجا من بودم او نمی اومد.بهم سلام نمی‌کردیم بهم نگاه نمی‌کردیم.روزبه روز تنفرمون از هم بیشتر میشد.تااینکه بددهنی هاش کار دستش داد و به یه معلم هم اصابت کرد.معلم شکایت کرد و دوستمو برای همیشه اخراج کردند.سه ماه که گذشت و ما ترم رو داشتیم باامتحانات می گذراندیم ،پدر ومادرش شروع کردند به رفت و آمد .

که اجازه بدید دخترمون برگرده.یه پاشون مدرسه بود و پابوسی ودستبوسی مدیر ومعلم مربوطه،یه پاشون اداره

که بالاخره بعد از یک ترم گذاشتن برگرده.چنان تکیده و مظلوم و ترحم انگیز شده بود که نگو.اما اونقدر همت کرد که تونست اون ترمش رو جبران کنه و با ما به کنکور ناپیوسته ملحق بشه.تو خوابگاه هم اتاقی شدیم و اونجا بر اثر اتفاقاتی باهم آشتی کردیم.اونقدر این قهر وکدورت براش سخت بود که که حاضر بود باهمه قهر کنه اما با من به هم نزنه.بدترین جسارت ها هم اگه بهش میکردم اصلا از من روبر نمیگردوند.انقدر که صدای بقیه هم درآمده بود.و تعجبشون رو برانگیخته بود.بعد از اتمام دانشگاه بارها رفت و آمد داشتیم .اما تا من تصمیم گرفتم حوزه بخونم دیگه کاری بهم نداشت.بااینکه تو دبیرستان و دانشگاه کوچکترین علاقه ای به ورزش نداشت اما نمی‌دونم چی شد که به کاراته علاقه مند شد و الان مربی دان مشکی کاراته است.هنوز اسمش تو گوشیمه و بهش پیام میدم و او هم .

بنظرم این هنر آدماست که بتونن دوستی رو تااخر عمر برای خودشون نگه دارند.من هم می‌خوام این هنر رو داشته باشم

جاری بدبخت

به نام خداوند خیلی مهربان

بالاخره شمارشو گرفتمو زنگش زدم.جاریم نظرش قطعی بود.

زندگی جاریم سراسر سادگی وگذشت بود.

روزی که پدرشوهرم رفت خواستگاریش کلی قول وقرار گذاشت ولی وقتی اونو برای پسرش عقد کرد زد زیرش.

جاریم مفت ومجانی ،بدون یه مثقال طلا و بدون عروسی ومراسم،فقط با یک سفر چندروزه ی مشهد،زن برادرشوهرم شد.در طول سیزده سال هم خودش سرکار رفت وخرجیشو تهیه کرد.الان هم میگه مهریه نمی‌خوام فقط طلاقمو بده وبره

 

درحیرتم از این همه سادگی وحماقت.

باید می فهمید که مردها اگه چیزیو مفت گیر بیارن مفت هم از دست میدن.

 

براش آرزوی خوشبختی کردم و تمام

گمان میکنی!

به نام خداوند خیلی مهربان

الان که فکر میکنم می بینم دلم برای اون پسر مجردی که از فامیلامونه ،باباشو تو سانحه تصادف از دست داد،و پیش مامانش زندگی میکرد که اونم تو کرونا،اوایل از دست رفت،میسوزه.حالا تو حجره ی یکی از مدارس علمیه قم تک و تنها بدون هیچ پشتوانه ی عاطفی داره درس میخونه.

یا دلم برای دختر همسایه ی سابقمون که دو تا بچه ی قدونیم قد داره اما شوهر سی ساله شو وپدرشوهرشو ماه پیش براثر کرونا از دست داد هم.

یا دلم برای جاریم که بعد از سیزده سال صبر بر اخلاق بد برادرشوهرم حالا توی سوپری داره پفک و چیپس میده دست مردم و میانسالیشو سپری می‌کنه هم.

...

این طور مواقع یاد اون ماجرا ی حضرت عزراییل می افتم.وقتی یکی از پیامبران که الان یادم نیست کدوم از آن معصومان بود ،می پرسه ازش این همه جون گرفتی تاحالا منقلب نشدی؟حضرت عزراییل عرض کرد زمانی گریه کردم که قرار شد جان یک زن باردار رو بگیرم که کشتی شون غرق شده بود و به زور و زحمت خودشو نجات داد.بچه اش رو بدنیا آورد و من جونشو گرفتم.

همون جا خدا میفرماید گمان کردی تو دلسوزتر از مایی؟

 

من هم حال این آدمها رو که میشناسمشون اینجا توی وبلاگم نوشتم تا خداوند ببینه و همون جوابی رو بده که به حضرت عزراییل داد.

خدایا خودت کمکشون کن و دلشونو شاد کن