یا الله

آغاز جنگ و ان شالله

پایان اسراییل

سوره ی فتح رو بخوانیم

یا لطیف یعنی چه

آدم هرچه بالاتر بره ،بیشتر باید مراقب نشست و برخاست و گفتارش باشه. یک ماجرا از زندگی مرحوم آیت الله قاضی بگم خدمتتون.

بعد از رحلت این عالم بزرگ اخلاق، کسی ایشان را در خواب دید، پرسید ،از این عالم که رفتید با شما چگونه رفتار کردند؟ فرمود از ما گله کردند،پرسید چرا؟

فرمودند روزی از نجف به کربلا برمیگشتم و لباس گرم به تن نداشتم .هوا سرد شد و شب در خانه ای بیتوته کردیم. صاحبخانه پوستینی روی ما انداخت که گرم شدم.صبح از او تشکر کردم و گفتم اگر این پوستین نبود از سرما یخ زده بودم.

این دنیا گفتند چرا این را گفتی؟ اگر پوستین نبود ما هم نبودیم؟!!

خداوند مهربان بسیار لطیف است .حواسمان باشد که دلش را نشکنیم.

پی نوشت

بسیار سپاسگزارم. پیرو کامنت خصوصی ،پستهای قبلی، مراقب خواهم بود.

رهبر کاریزماتیک باشم؟!

فکر نمیکردم پستهای سیاسیم اینقدر نافذ باشه که دیگرانو تا حد نوکر و منو تا حد رهبرکاریزماتیک بالا ببره. حالا شما قدر منو ندونید. جدای از مزاح نکنه میخواد منو گول بزنه؟ شما میگین چطور راستی آزمایی کنم؟ اصرار داره پستهامو بدم بهش درستش کنه!

بنظرم مشکوکه. اخه زبان تدریس میکنه .🤨🤔

برده و نوکر

تو یه شبکه اجتماعی، در قسمت پی ویم با این پیام مواجه شدم. اما دوره ی برده و نوکر تموم شده. با این حال گمونم خیال کرده من در هر سال دو تا کتاب منتشر میکنم. خبر نداره یه نویسنده ی تنبل و کم کار تشریف دارم.

پی نوشت

دلم برای قهرمان های یکی از داستانام تنگ شده. یه لنگ پا منتظرش نگه داشتم شش ماه که چیزی رو از هم اتاقیش کشف کنه!

استاد نویسنده ، میخواهید ایشونو حواله بدم به سمت جنابعالی؟

چون من از خویش برفتم ،دل بیگانه بسوخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ، آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ، جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع ، دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است ، چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد ، خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست ، همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم ، خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی ، که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

پی نوشت

فقط جناب حافظه که برای رفع گداختن از دوری دلبر ، خود دوری دلبر و واسطه میکنه! آخه این چه طرزشه

گمونم یک دیوان شعر سرود و نتونست ترک افسانه کنه که یکی در میون میگه ترک افسانه کنم.