امروز از پله های کتابخانه ی آستان که پایین آمدم ، با اینکه خورشيد بالای سر ضریح بود و آسمان در نهایت آبی اما ضریح را چون گردنبندی به سینه اش آویخته بود .امواج امید در چشم زوار موج میزد و دستهایشان دامن مهر صاحب گنبد طلایی را چنگ می‌زدند.

با اینکه چشمها از نگاه‌های خورشيد فرار میکرد اما دلها آغشته به مهر ثامن الحجج ع بود.همه ی ما از خست آسمان به دریای زلال قلب امام رضا حان پناه آورده بودیم.حتی آن پیرزنی که عصازنان کنار من در صف نماز جماعت ایستاد.کمرش خم بود و هردویمان از سایه بان ها بی نصیب بودیم، نفس میزد اما هیچ اعتراضی نمی‌کرد. تمام مدت نماز ، دستهایم را سایه بان چشمهایم کرده بودم اما ان پیرزن هیچ شکایتی نداشت و با عشق نماز می‌خواند. سلام نماز را دادیم .زنی شکسته سال به جلال و شوکت ضریح خیره شده بود و رو به من با نگرانی پرسید چرا باران نمی بارد؟ جواب دادم قحطی و خشکسالیست و چاره ای نیست جز صبر .ادامه داد ما کشاورزیم و این قحطی به ضرر ماست.

خانمی جوابش داد باید دعا کنیم و هر سه ی مان نگاه ملتمسمان را به ایوان طلا دوختیم.