هرچه فکر میکنم دلم نمی‌خواهد جای تو باشم.مثل تاجری که ورشکست شده یا صاحب پرنده ای که یک لحظه غافل شده و پرنده اش از قفس فرار کرده و دستش به هیچ کجا بند نیست. نمی‌تواند کسی را سرزنش کند .دلش می‌خواهد خودش را از درونش بکشد بیرون و سیر چوبکاری کند .اما چه فایده ! بدترین حس این است که ادم خطایی کند اما نتواند حساب خودش را برسد.نمیتواند از دست خودش فرار کند و نمی‌تواند با وجود غروری که دارد از روی خودش رد شود و نیز نمی‌تواند به خودش خشم بگیرد .و بدتر از ان اینکه تمام تقصیرها گردن خودت هست.چون نه اموال بی زبان گناهی داشتند نه بر فرض آن پرنده ی پاک و بی گناه. تنها راهی که برایت می ماند ،فراموش کردن خودت هست. به خودت بگویی به درک که از دستش دادم ، اصلا مهم نیست ،اصلا مال من نبود ، اصلا و اصلا و اصلا ... باز یکی درونت بگوید خاک بر سر بی لیاقتت کنند که اگر یک اقبال در زندگی ات به تو روی آورده بود همان بود که با دست بی عرضه ات به باد دادی.هرچقدر که فکر میکنم دلم نمی‌خواهد جای تو باشم.