دختر باغ پدر بزرگ
در زمزمه ی برگهای سپیدار هایی گم شده ای که
روزگار میخواهد تا سقف آسمان آبی ،به بلندای قامتشان قد بکشی
رضوان نگاه کن
،هنوز هم دختر درونت میخواهد
در مسیر انباشته از درختهای در هم تنیده ی جاده اش قدم برداری
،همراه با بوی خوش علف های تازه سر برآورده در کنار جوی آبش خود را سرگرم کفش دوزکی کنی
بلند بخندی و آوای خنده هایت را به نسیمی بسپاری که
تامزرعه ی لوبیاسبز پدربزرگ ادامه دارد.
آن درخت بزرگ وتنومند توتی که در ابتدای باغ به انتظارت نشسته
وآغوش شاخه هایش را به وسعت روحت گشوده
و صدای بلبلی که از دورترین نقطه ی مزرعه ی همسایه ، رقص هماهنگ ساقه های طلایی گندم را به تق وتوق چرخهای کمباین سپرده
و دارکوبی که با تک درختی در انتهای دشت قرار معاشقه گذاشته اند...
همه منتظرت هستند....
شیرینی گیلاس ها را فراموش نکن
باز هم زیر درخت گردو بخواب
و با اشعه های خورشید قایم موشک بازی کن
با پروانه های عاشق مسابقه بده و هرکه زودتر
سوار قاصدک ها شد برنده است...
رضوان ،گوش کن
گروه بزرگ ارکستر جیرجیرکهای زیر درختهای آلبالو را ،تشویق کن
که نمناکی علف های روی مرز را سوار بر بالهایشان کرده اند
و انگار مثل دخترکان آوازه خوان،جیغ های هماهنگ می کشند.
دلشان میخواهد باز رهبرشان شوی و
از دم گیلاس های آویزان ریسه ای از گوشواره
آویزان گوشهایت کنی...
برای گوسفندهای بی تفاوت پدربزرگ،برگ تاک تعارف کنی و آن ها مثل گرسنگانی همیشه خواب آلوده ،اشتباهی دست هایت را گاز بگیرند
رضوان دل بسپار به ترانه ی دسته جمعی خوشه های انگور که از پشت بام خانه باغ ،سرود عاشقت هستم را می خوانند...
رضوان فراموش نکن
تو هنوز دختر باغ پدربزرگت هستی
دوستان تو همان زرد آلوهای لپ قرمزی آویزان هستند...
برای انتقال احوالاتی که گنجایشی در روح و جسمم ندارند اینجا را برگزیدم.