یادم آمد دوره ی دانشجویی ،گاهی که توی تنهایی خودم غرق میشدم،بدون آنکه فکر کنم چه کسی میتواند مرا از تنهایی بیرون بیاورد که بخاطرش افکار بد به ذهنم راه پیدا نکند!

می رفتم سراغ روز نوشت هایم و از هرچه که از سر صبح تا همان زمان نوشتن برایم انفاق افتاده بود را شرح میدادم.

این وسط از روی تختم که طبقه ی دوم بود ،هم اتاقی هایم را برانداز میکردم.

یکی توی کتاب و جزوه های سر کلاسش غرق بود.

دیگری موهایش را آرام شانه میزد و به گوشه ای از تخت خیره میشد.

یکی برای صدمین بار کتاب حافظ را باز میکرد تا ببیند نظر حافظ درباره ی حرف دل پسری که دوستش دارد چیست

یکی مشغول تمیز کردن کمدش بود.

یکی پتو را تا خرتناق روی سر کشیده بود و مثل مرده خوابیده بود.

یکی پیچ رادیوی باطری خورش را دور میداد که موج بی بی سی را پیدا کند و

دیگری هم روزنامه ای را تورق میکرد.

برای همه شان دلم تنگ شده و میدانم هرکدام مادری هستند و تا زانو فرو رفته در مشکلات زندگی.

یک روز وسط دفتر روزنوشت هایم را باز کردم و برای همسر آینده ام نامه ای نوشتم.

خودکار بعد از تیتر اول توی دستم به انتظار نشسته بود.

برای تویی که نمی‌شناسمت!

حس عجیب و جالبی بود.برای اولین بار به خودم اجازه داده بودم از حال به آینده پرواز کنم.

وقتی که نامه ام نوشته شد سالهای بعد ، حس کردم آن دو صفحه چقدر از بیرون به خودم نگاه کرده است.

تا حد زیادی راست و تاحد زیادی عجیب.

گرچه هیچ وقت آن ها را به همسرم ندادم که بخواند .اما تجربه ی قشنگی بود.