نمی‌دونم چم شده

دوباره نوستالژی دهه شصتم بالا زده.امروز بجای نشستن و داستانو تموم کردن،نشستم عاشقانه های امیرو در وضعیت سفید دیدم.

این طور مواقع از خودم ناامید میشم.حس میکنم یک رضوان دیوانه و تنبل درونمه که نمیگذاره به کارهای مهمم برسم.

کاش یکی بود میزد تو سرم و تنبیهم میکرد تا بزرگ بشم