آدم گاهی روی یک آدم مهم که ممکنه معروف و مشهور و زیبا باشه کراش میزنه و عکساشو میبینه و کاراشو در شبکه ها دنبال میکنه

اما این علاقه در اثر گذر زمان ممکنه کم بشه و یا مشغله های دیگه پررنگ بشه و دیگه اصلا فراموش کنی که همچین کراشی داشتی .

اما یه اتفاق ممکنه این کراش رو برات ماندگار و جذاب ضربدر هزار کنه و حتی زندگیتو زیرو رو کنه .

اونم اینه که بر اثر یک دیدار ،حالا یا مجازی و یا واقعی ،کراشت باهات حرف بزنه و از زندگیت بخواد بدونه !

اون موقع است که زندگی خودت برای خودت جالب توجه میشه و یک ذره بین میگیری دوباره با دقت خودتو ور انداز میکنی و می‌پرسی از خودت من چی دارم که برای کراشم اینقدر جذابه و چکار کنم که همچنان مورد توجهش بمونم و باهام ارتباطشو حفظ کنه.

چرا

چون کراش رو بالاتر از خودت میبینی که داره از جهات بالاتری بهت نگاه میکنه و دوست داری مورد پسند و دلخواه او باشی.پس تازه یه تکون به خودت میدی ،فکرت مشغول نقاط ضعفت میشه و همش می‌پرسی از خودت چکار کنم که براش جذاب باشم.

این اتفاق رو اگه درست مدیریت کنی میبینی بعضی آدم ها در برهه ای میان که تو رو یک پله بالاتر ببرند تا درجا نزنی.

البته‌ که جنبه های عاشقانه ی رابطه با کراش ،بنظر مهمترین محرک و مشوق ادمه

چون هر چی سن بالاتر میره تغییر کردن سختتره و آدم هم ممکنه پوست کلفت تر بشه و حتی بیل گیتس و جنیفر لارنس و آرنولد و ....هم نتونه تکونت بده و برعکس دچار عجب و خودبرتربینی بشی و بگی من خیلی کارم درسته پس همین که هستم خوبه.

اینکه آدم بدونه انسان کاملی مثل امام عصر ع هر دوشنبه کاراتو رصد میکنه و براش پیشرفتت مهمه خیلی شبیه حکایت کراش دوطرفه است.البته اگر ایمان به امام داشته باشی.