عمو و ما ادریک عمو
عموی ته تغاری ام ، برای پروفایلش عکس داغانی از خودش را انتخاب کرده و گذاشته.
چهره ی عبوس و غبغب باد کرده اش به دلزده کردنم چنگ میزند. یک چالش گذاشتم با خانواده ام که هر طور میتوانند به کوچه پس کوچه های ذهنشان فشار بیاورند تا خاطره ی خوبی از عمو را به پی وی ام ارسال کنند.به آنها گفتم من نیاز دارم احساسم را نسبت به عمو ترمیم کنم و دلم را آباد.اما هر چه تلاش کردند یک خاطره ی حتی کوچک پیدا نکردند. دوباره یادآوری شان کردم که واجب است و بالاخره برادرم گفت یک روز برفی که توی خیابان منتظر ماشین بوده عمو جلویش ترمز زده و او را به خانه آورده است.
گرچه اصلا این خاطره نتوانست در برابر کوهی از خوبی که تک تکمان در حقش کردیم موثر باشد اما چاره چیست.
هر چه از سفره ی شام و ناهار در خانه اش پهن کرده ، خیلی زود با آمدن به خانه مان تسویه کرده و حتی بیشترش را هم گرفته.
حتی هر وقت خانه اش رفتیم توقع داشت بعنوان اسنپ از ماشینش استفاده کنیم و بقول زنعمو پولتان را میخواهید به غریبه بدهید به عمویتان میدهید!
آخرین باری که خواستم کمکم کند و داروهای پسرم را با کمک دامادش تهیه کند چنان سرم داد زد که پشیمان شدم.
همین چند دقیقه پیش پیامی برایم ارسال کرد که مثلا فلان دارو را به بچه هایت نده چون اعتیاد آور و عقیم کننده است.
دارم فکر میکنم این یعنی محبت؟
اگر عمو مرد مومن و اهل نماز و طاعتی بود بنظرم میتوانستم بی محبتی اش را چشم پوشی کنم اما الان اصلا نمیتوانم بگویم که از داشتن چنین عموی داغانی خوشحالم که چه بسا به درگاه خداوند شاکی ام.
خصوصا که هرچه یادم می آید از خاطرات همکلاسی هایم که عموهایشان چه محبتهای بزرگی در حقشان میکردند، بیشتر از خداوند طلبکار میشوم و از دست عمو حرصم میگیرد.
همیشه به خدا میگویم حالا که جباری ،آن دنیا بخاطر تحمل چنین عموی لوس و خودپرست و مغرور و خسیسی ،پاداش عظیمی برایم در نظر بگیر. ممنونم خدای مهربانم